![]() |
![]() |
|
|
قسم می خورم که تا دو هفته قبل که دو روز کامل را با یک بیمار سرطانی (از نوع پیشرفته اش) سپری کردم، نه درک درستی از وضعیت روحی و جسمی یک همچین بیمارانی داشتم و نه از حال و روز خانواده آنها مطلع بودم. همیشه و هر زمان که دوستان و اطرافیان از سختی ها و شرایط دشوار این بیماران، حالا از هر نوعش (سرطانی، دیالیزی، به کما رفته و...) صحبت می کردند من پیش خودم یک تحلیل دیگری داشتم و شرایط را خیلی راحت و بدون استرس می دیدم و به راحتی در خصوص آینده آن بیمار تصمیم می گرفتم. اما از هفته گذشته تا به امروز، دیدگاه من کاملا عوض شد در این ایام سُربی به راحتی حس کردم که این نوع بیماران، آن زمان که چشم در چشم تو می دوزند و با تو حرف می زنند انگار دارند غبطهی یک لحظه جای تو بودن را می خورند. من به راحتی درک کردم، برای یک ورزشکار بلند قامتی که تا دیروز امید مربی باشگاه والیبال صنام تهران بود، چقدر سخت و جان فرساست که نتواند یک لقمه غذای معمولی را به راحتی بجود و قورت بدهد و حتی نتواند به راحتی دفع کند. دارو هایش هم آنقدر قوی باشند که تمام رگها و پوست و عضله دست هایش که تا دیروز به آنها افتخار می کرد را بسوزانند! و هیچ کسی هم کاری از دستش بر نیاید! پنج شنبه دو هفته پیش، تولد خواهرم بود. عادت داشتیم هر بار یک جشن مختصری می گرفتیم برایش.. اما این بار آنقدر مشغول رتق و فتق کارهای بیمارمان بودم که یادم رفت یک تبریک خشک و خالی به او بگویم! یادم رفت واقعا.. چند روز پیش که تماس گرفتم لااقل تولدش را تلفنی تبریک بگویم دیدم بغض کرده و می گوید دارو های شیمی درمانی آنقدر قوی اند که باعث شدند جای عمل شوهرش از داخل عفونت بکند و او دارد از دیروز تا الان درد می کشد! شک داشتند که شاید باز هم غده ای چیزی باشد..!داشتند می بردندش برای سونوگرافی تا خیال شان راحت بشود. بعدالظهر که به او زنگ زدم دیدم خیلی خیلی خوشحال است. می گفت فقط یک ورم و عفونت بود و از غده خبری نیست! آنجا، از صدایش فهمیدم که یک خبر خوش و یک اتفاق شادی آور چقدر می تواند مرهم باشد برای خانواده داغان شده یک مریض سرطانی اما گویا آن خبر هم مشقی بود! قهرمان دیروز ما در یک هفته اخیر آنقدر درد و زجر کشید و ذره ذره در مقابل دیدگان خانواده اش آب شد که برای اولین بار آرزوی همه ، مرگ او بود! البته نه به این خاطر که بیماری اش پیشرفته است، نه..! در دوره دوم شیمی درمانی، دارویی که دکتر تجویز نمود و پرستاران به او ترزیق کردند داروی وارداتی از کشور پاکستان یا هند بود!! این دارو با نمونه اروپایی اش تفاوت بسیار دارد و معمولا بدن بیمار به آن آلرژی خاصی پیدا می کند اما به فضل تحریم ها و دست رو ی دست گذاشتن مسئولین از خدا بی خبر و نمایشی بودن تولیدات دارویی توسط متخصصین داخلی و البته دولتی بودن بیمارستان! از هفته گذشته تا به امروز بیمار ما به یک چوب خشکی که قادر به انجام اولیان زندگی اش هم نیست تبدیل شده و الان دقیقا یک هفته است که هر ۱۰ دقیقه حالت تهو دارد و دائما هم اسهال می شود.. جالب است که یک لقمه هم نمی تواند غذا بخورد اما دائما در حال دفع است! حالا چه چیزی دارد از بدنش دفع می شود خدا می داند! از دکتر محترم هم که استعلام کردیم و جویای چرایی این اتفاق شدیم با پررویی هرچه تمام تر می گوید طبیعی است و آنقدر باید بالا بیاورد تا اثرات آن داروی لعنتی پاکستانی از بدنش خارج شود! غافل از اینکه ...... بماند بگذریم! این پست ما هم خیلی طولانی شد. فقط بگویم که اینها را نگفتم تا مثلا ناز کرده باشم و بخواهم شما هم ناز ما بکشید! می خواستم بگویم اولا خیلی خیلی بیشتر از گذشته قدر سلامتی تان را بدانید. ثانیا یادمان نرود در اطراف مان انسانهایی هستند که آرزو دارند یک لحظه جای من و شما باشند و حداقل یک ساعت زندگی بدون درد داشته باشند. ثالثا اگر حالش را داشتید بعد از دعا برای فرج مولا و سلامتی مقام معظم رهبری و شفای همه مریضان..برای این جوان و جوان های اینچنینی و خانواده های شان هم دعا کنید چون واقعا به دعای شما محتاج اند یاعلی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 14:54 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
گوگل ارث: جناب مهندس، تا اینجا در خصوص بسیاری از مسائل صحبت کردیم و نظر شما را شنیدیم. اگر موافق باشید در بخش پایانی این مصاحبه سوالات حاشیه ای را از شما بپرسم تا فحوای کلام دست ما بیاید. بنده برای اینکه فحوای کلام بیشتری دست ما بیاید از شما می پرسم: به نظر شما آیا مدیریت یک لیسانس الکترونیک برای کشوری مثل ایران کار خوبیست؟ آیا رای دادن به شما کا عاقلانه ایست؟ مهندس: من به این سوال پاسخ نمی دهم چون جنبه تبلیغاتی و انتخاباتی دارد و من اصلا راضی نیستم که از امکانات دولتی برای امور انتخاباتی استفاده کنم گوگل ارث: عجب! پس این همه سفر استانی رفتن ها و پرچم تکان دادن ها و نشان فرهنگ گرفتن ها و قول یارانه 250 هزار تومانی به مردم دادن هاو سکه و کارت هدیه به اقشار مختلف مردم دادن ها و برگزاری میتینگ و همایش های یک روز در میان و سخنرانی های شما از تریبون های دولتی و چه و چه برای انرژی درمانی است؟ اینها هم همه اش کار تبلیغاتی است دیگر..! مهندس: سوال بعدی لطفا گوگل ارث: خب همین هم سوال بود، چرا جواب نمی دهید؟ مهندس: پا می شم میرم ها.. سوال می پرسی یا بدم گازت بگیرن؟ گوگل ارث: اگر گاز بگیرید کمیته انظباطی فدراسیون فوتبال شما را 5 جلسه از همراهی رئیس جمهور منع می کند مهندس: من بلدم چطوری گاز بگیرم که جایش نماند.. سوال می کنی یا بروم گوگل ارث: ما در اخبار داشتیم که شما در روز قدردانی از خادمان سفرهای نوروزی به ورزشگاه آزادی رفتید اما داخل جمع نرفتید و رفتید سر قبر چند تن از بازیگران مهندس: بله، درست می فرمائید. ما یک ساعت زیر جایگاه رئیس جمهور بودیم تا جمعیت بیشتر بشود و بیاییم جمعیت را بترکانیم که نشد و برعکس با شروع سخنرانی دکتر همه رفتند. ما هم تصمیم گرفتیم برویم فاتحه خوانی گوگل ارث: فاتحه هم خواندید؟ مهندس: بله گوگل ارث: برای چه کسی؟ مهندس: برای مرحوم شکیبایی و مرحومه بدیعی گوگل ارث: یعنی رفتید قطعه هنرمندان مهندس: بله، دقیقا گوگل ارث: اما در همان ایام ما شهادت شهیدان آوینی و صیاد شیرازی را داشتیم که بسیاری از مردم ایران در این ایام سر مزار این شهیدان می روند آن وقت شما رفتید سر مزار هنرمندان؟ مهندس: [مشایی سرخ و سیاه می شود و رو به مشاورانش می گوید.. خاک تو سرتون! قد یه پیرزن درک و شعور ندارید].. بله البته اینها اخیراً فوت کرده بودند و خانواده آنها نیاز به دلداری داشتند گوگل ارث: ولی مرحوم شکیبایی که چند سال است فوت کردند مهندس: حالا شما گیر سه پیچ ندهید.. ببینید ما سرمایه گذاری زیادی روی بازیگران به خصوص بازیگران خانم انجام دادیم و قصد داریم آنها را با مردم و انقلاب آشتی بدهیم، مثلا به آنها وام های چندصد میلیونی دادیم تا نمایشگاه بزنند و همه آنها را به حج بردیم، آنها را به ضیافت افطاری دعوت کردیم و کلی هدیه میلیونی دادیم، نوروز امسال برای همه آنها هدایای گران قیمت فرستادیم تا جذب شان کنیم. بلاخره اینها هم سرمایه مملکت ما هستند و باید هوای شان را داشته باشیم! برای همین وقتی یک همچین اتفاقی افتاد ما وظیفه دانستیم که برویم یک فاتحه ای هم بخوانیم گوگل ارث: پس که اینطور.. حالا از آن زمان که روی اینها کار فرهنگی کردید چند نفر شان به راه راست هدایت شدند؟ اصلا کج شده بودند که شما آنها را صاف کردید؟ مهندس: عجب خبرنگار قالتاقی (غالطاق ، غالتاق ، قالطاق) هستید شما.. حالا سوال بعدی را بپرسید ، در مورد این موضوع من بعدا توضیح می دهم گوگل ارث: باشه این سوال رو میذارم کنار سوالات قبلی که جواب نداید. آقای مهندس شما نمی خواهید مثل آقای دکتر کابینه هفتاد میلیونی داشته باشید؟ مهندس: چرا اتفاقا.. با آن حجم تغییر و تحولاتی که کابینه آقای دکتر در این 8 سال داشت حداقل نصف مردم ایران در دولت قبلی و فعلی یکبار طعم وزارت را چشیدند و اگر منع قانونی نبود تا سه بار هم امکان تحقق داشت اما بلاخره مجلس همراهی نکرد. ولی ما برنامه داریم که انشالله اگر من دولت را قبضه کردم همه مردم ایران یکبار وزیر بشوند تا هم طعم وزارت را بچشند، هم وضع مالی شان سر و سامان بگیرد. این به نظرم یک نوع عدالت محض است گوگل ارث: و این کار منع قانونی ندارد؟ مهندس: ما که این قانون ها را قبول نداریم. ما کار خودمان را می کنیم، هیچ کس هم جلو دار ما نیست! اصلا مگر ما مجلس و قانون هم داریم؟ گوگل ارث: ولی دکتر که می گفت دست شما را بستند و پای تان زنجیر گذاشتند و دهانتان را چوب پنبه فرو کردند و نمی گذارند کار کنید، اگر اینطور است ما باید حرف شما را قبول کنیم یا حرف ایشان را؟ اگر اینطور که ایشان گفتند باشد شما اصلا برای چه در انتخابات شرکت می کنید؟ چیزی که عوض نشده؟ اگر واقعا می خواهید به کشور کمک کنید بروید پروش مرغ و گوجه بدهید که اینقدر قیمت اش بالا نرود و مردم آسیب ببینند مهندس: ببینید شما از ابتدای بحث تا الان بیش از 70 تا تیکه به من انداختید که من سکوت کردم و چیزی نگفتم! اگر می خواهید کلاه ما به روسری شما گیر نکند حواستان را جمع کنید گوگل ارث: ولی من که از خودم حرف در نیاوردم! حرف شما را به خودتان زدم مهندس: سوال بعدی گوگل ارث: جواب سوال بالایی را نمی دهید؟ شما تا به حال به 5 سوال من پاسخ ندادید مهندس: نه خیر، 3 تا بود گوگل ارث: چرا؟ مهندس: به خاطر اینکه چونکه برای اینکه زیرا [خنده مشاورین مهندس و ذوق آنها به خاطر شوخ طبعی مهندس] گوگل ارث: باشه.. شما فعلا صاحب اختیارید. یکی از روحانیون مخالف شما اخیرا افکار شما را اومانیستی و پلورالیستی دانستند و شما هم پاسخی به آنها ندادید. شما با این گفته ایشان موافقید؟ مهندس: تا اینکه منظورشان از پلورالیسم و اومانیسم چه باشد. بگذارید یک توضیح کوچکی بدهم. از منظر پلورالیسمیک ، آدمی حُسن بشر را دارد یعنی هر انسانی یک روز کاشته می شود و در روزی دگر جوانه می زند و رشد و نمو می کند تا به مرحله بلوغ می رسد، اگر شانس بیاورد و سکته نکند یا ماشین به او نزدند هی رشد می کند و رشد می کند تا به مرحله نمو می رسد. در این مرحله اگر دچار دردهای مزمن نشود و روماتیسم و بواسیر به سراغش نیاید به رشدش ادامه می دهد و بالغ می شود. در این سن هم اگر یک انسان مراقب خودش نباشد و ورزش نکند یا سرطان می گیرید یا درد بی درمان. در هر صورت یک انسان همیشه در معرض از بین رفتن است. ما باید کاری کنیم که این انسان نجات بیابد گوگل ارث: خب این چه ربطی به پلورالیسم داشت؟ مهندس: ربطش این بود که باید پلو و غذای او را کنترل کنیم دیگر.. وگرنه او می میرد. شما به ترکیب این چند جمله دقت کنید: پلو +را +لیس+ میک = یعنی انسان نباید آنقدر گرسنه بماند که پلوی ته بشقاب را لیس بزند یا مثلا دوغ ته لیوان را میک بزند، این یعنی باید معیشتش را برآورده کنیم. گوگل ارث: ولی پلورالیسم معنی اش فرق می کندها مهندس: ما کاری به این معانی نداریم! ما تعریف خودمان را ارائه می هیم. مثلا ما یکبار به دیدار پاپ جان پل سوم رفتیم و همه منتظر بودند که من در خصوص پایان اسلام گرایی حرف بزنم تا برای من سوت و کف بزنند اما من به آنها گفتم دوره مسیحیت گرایی تمام شده و همین حربه من باعث شد آنها آچ مغز بشوند گوگل ارث: منظور شما آچمز بود دیگر مهندس: همان همان گوگل ارث: ولی اگر منظور پایان دین گرایی باشد فرقی بین این دو نیست مهندس: بله فرقی نیست و هردوتای شان را باید تمام شده دانست ولی مهم آچ مغز شدن پاپ بود گوگل ارث: کار دیگری پیش ایشان انجام ندادید؟ یعنی حرف شاذ دیگری نزدید؟ مهندس: چرا اتفاقا.. من به ایشان گفتم حالا که شما پاپ جان پل سوم هستید بیاید و به ما در ساختن پُل کمک کنید تا بتوانیم از دریای خزر تا خلیج همیشه نیلگون فارس پل چوبی بزنیم که هم قشنگ باشد هم تردد مردم راحت تر بشود و هم فضای گردشگری ایجاد کنیم گوگل ارث: خب جناب پاپ چه گفتند مهندس: هیچی ایشان به محافظ شان دستور دادند مرا با اردنگی پرت کنند بیرون! به من گفتند تو پاپ ما را مسخره کردی گوگل ارث: بله دیگر.. این حرف شما واقعا تمسخر آمیز بود مهندس: هیچم تمسخر آمیز نبود گوگل ارث: بود مهندس: نبود گوگل ارث: میگم بود مهندس: نه، نبود گوگل ارث: ول اش کنید.. مثل اینکه شما بدجور خواب دارید و اصلا معلوم نیست چه می گویید مهندس: من خواب ندارم، ولی دیگر حوصله شما را ندارم گوگل ارث: باشد حالا که اینطور شد من سوال آخرم را می پرسم و می روم مهندس: بپرس و برو پی کارت، من کلی سفر استانی و میتینگ دارم که باید به آنها برسم گوگل ارث: من اسم چند چیز را می آورم و شما هرچیزی به ذهن تان رسید بگویید مهندس: بگو گوگل ارث: دکتر: آینه خودم پدر: بالای سر آدم باشد خیلی خوب است هدیه تهرانی: نقاش زبردستی که هیچ کس آثار او را نخرید هوشنگ امیر احمدی: چی هست اصلا؟ خوراکیه؟ آدمه؟ یارانه ها: یه قرون می دی، ده برابرش رو می گیری روزنامه ایران: کلبه خرابات هاشمی: بی او هرگز میتینگ انتخاباتی: کلا حرام است پریوش سطوتی: [مهندس برای او اشک می ریزد و فقط سکوت می کند] سفرهای استانی: میتینگ انتخاباتی مجانی ریچارد فرای: مستر همفر مکتب ایرانی: ایران گرایی ناسیونالیستی جریان انحرافی: به دنبال انسان شدن آدمهاست بهار: رویش گلها در فصلی از فصول که بعد از زمستان و قبل از تابستان است و باران طراوت بخش در آن باریدن می گیرد و زمین مرده را زنده می کند و ما میوه هایش مثل شاتوت و هلو انجیری را می چینیم و می خوریم و کیف می کنیم گوگل ارث: ولی ما که با شنیدن اسم بهار یاد "ناهار" افتادیم مهندس: ببینم... شما طرفدار ما هستید یا دشمنان ما؟ گوگل ارث: ما طرفدار کسی نیستیم! مهندس: مگر شما از بچه های ایران نیستید؟ گوگل ارث: نه خیر، بنده عفت اله مرعشیان خبرنگار کهنه کار گوگل ارث هستم مهندس با فهمیدن این موضوع خبرنگار را دنبال می کند. خبرنگار در حال فرار، ضمن شکلک درآوردن برای مهندس به وی می گوید آخر تو که هنوز فرق خبرنگار ایران با خبرنگار گوگل ارث را تشخیص نمی دهی تو را چه به مدیریت جهان و رئیس جمهوری یک کشور؟ مهندس در همان حال به دنبال او می دود و زمین می خورد اما محافظان او را بلند می کنند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 12:37 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
مهندس اسفندیار که در بخش های قبلی مصاحبه خود با گوگل ارث، توضیحاتی در خصوص برخی از برنامه های داخلی و خارجی خود توضیحاتی ارائه نموده بود، برای یک تنفس به خارج از استودیوم رفت و س از نیم ساعت برگشت و به بخش های دیگری از سوالات خبرنگار گوگل ارث به خصوص چرایی سفر به آفریقا در عرض یک هفته ، دلایل اصلی گرانی ها ، سفرهای استانی- انتخاباتی ، مسئله بیداری اسلامی و مذاکره با آمریکا و... پاسخ داد. لازم به ذکر است که مهندس اسفندیار در همین نیم ساعت به دو سفر استانی و سه میتینگ تبلیغاتی خود سرکشی نمود و مجددا آماده مصاحبه شد گوگل ارث: ضمن عرض خسته نباشید، خواهشا بفرمائید دلیل اصلی حضور شما برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری ایران چست؟ مهندس: خواهش می کنم، آقایی از خودتونه. البته من قصد حضور در انتخابات را ندارم بلکه دوستان بنده را هل دادند و انداختند در این مسیر والا بنده در حال تدوین برنامه های خداوند متعال درباره بهشت و جهنم بودم. البته من قصد داشتم راه دکتر را ادامه بدهم و بشوم یکی عین خودش، عین عین خودش، بدون ذره ای و سر سوزنی تفاوت گوگل ارث: پس با این تفاسیر، با حضور شما و احتمال رای آوری تان، این مشکلات گرانی ها و درگیری بین قوا و انفعال در سیاست خارجی و تساهل و تسامح فرهنگی و اینها همه اش ادامه خواهد یافت مهندس: کی یک همچین حرفی زد؟ اینها همه اش دروغهای یک سری خبرنگار مزدور کثیفِ پشمالو و مرتبط با سرویسهای خارجی است که این حرفها را مطرح می کنند. کشور در بهترین وضعیت به سر می برد. البته مشکلاتی هم هست که ما می خواهیم رفعش کنیم ولی برخی ها نمی گذارند شما الان نگاه کنید که هر زمان ما یک بشکن می زنیم در همه کشورها یک زلزله سیاسی به وجود می آید و همه نگاه ها به سمت بنده و دکتر است تا ببینند برنامه بعدی مان چیست و بر اساس آن کشور را تحریم می کنند تا به ما آسیب برسانند. اما به فضل هوش و ذکاوت دکتر الان وضعیت از عالی هم عالی تر است. ما در همین سفر اخیرمان به آفریقا.. آنقدر دستاورد داشتیم که به اندازه دستاورد 16 سال قبل از دیگران بود، شما خبر ندارید ولی الان همه کشورها دنیا زنبیل گذاشتند تا از ما راهکار اقتصادی بگیرند گوگل ارث: مثلا چه دستاوردی داشتید؟ مهندس: خیلی خیلی زیاد ، یکی از کارهای زیربنایی ما این بود که قرارداد بستیم تا چندصد هزار تُن سیمان سفید و گچ و آهک به آفریقا صادر کنیم و این کچ و آهگ ها را توسط هواپیما روی آفریقا بریزیم تا از این سیاهی ها در این قاره کم بشود و مردم شان این همه عزادار نباشند و کمی رنگ سفیدی و روشنایی و اینها را هم ببینند و تجربه کنند. می دانید این طرح چقدر در روحیه مردم آنجا تاثیر مثبت داشت؟ اینقدر زیاد بود که دوباره هم از ما درخواست گچ و سیمان سفید کردند و ما مجبور شدیم در عرض یک هفته دوباره به آفریقا برویم. حالا شما حساب کنید کجای دنیا یک همچین طرح های زیربنایی و انسان دوستانه ای اجرا می شود؟ گوگل ارث: آفرین آفرین، این یک کار خیلی زیربنایی و هدفمند بود. واقعا دست مریزاد. ولی ما همین امروز صفحه گوگل ارث را آپ دیت کردیم و قاره سیاه همچنان سیاه بود و اثری از شطرنجی شدنش نبود مهندس: اشکالی ندارد، مثل اینکه اخیرا و همزمان با حضور ما، خداوند به آفریقا نگاه ویژه ای نمود و یک باران شدیدی آمده بود آنجا و بخشی از این گچ و خاک ها را شست و بُرد. مشکلی خاصی نیست، مطمئنا اگر بنده رئیس جمهور شوم یک طرح دیگری را پیاده می کنم که اگر سیل هم بیاید تاثیری نداشته باشد گوگل ارث: چه طرحی؟ مهندس: طرح رنگ آمیزی سراسری مردم آفریقا با رنگ پلاستیک. با این طرح اگر مردم آفریقا حمام هم بروند و پشت یکدیگر را کیسه بکشند، باز هم پاک نمی شوند گوگل ارث: [خبرنگار از تعجب شدید دچار سک سکه می شود]... بله، انشالله که جواب می دهد! آن وقت شما نمی توانستید با همین طرح ها مشکل گرانی کشور را حل کنید مهندس: مسبب اصلی گرانی های ما، خود مردم هستند و بس. اصلا ربطی به دولت ندارد گوگل ارث:یعنی دولت در این گرانی ها هیچ تقصیری ندارد و مردم مقصر هستند؟ مهندس: شما می گویید نیستند؟ برای چه وقتی پسته گران می شود مردم می روند پسته می خرند؟ چه کسی مردم را تحریک می کنند تا پسته بخرند؟ ما دست های پشت پرده این تحریکات را پیدا کردیم و قرار است در آینده نزدیک یک یا الله بگوییم و پرده ها را بالا بزنیم تا دست و پای اینها رو بشود. مگر پسته مثل روغن نباتی و گوجه و مرغ و گوشت است که نیاز اصلی مردم باشد؟ خب به جای پسته بروند کباب بخرند بگذارند سر سفره! خیلی هم قشنگ و سنگین و رنگین است گوگل ارث: شما آخرین باری که خرید رفتید چه زمانی بود؟ مهندس: حدوداً قبل از عید گوگل ارث: چه چیزهایی خرید کردید؟ مهندس: هیچی گوگل ارث: چرا؟ مهندس: چون خیلی گران بود نتوانستیم چیزی خرید کنیم و برگشتیم منزل گوگل ارث: پس قبول دارید که گرانی هست؟ مهندس: گرانی که هست ولی مقصرش ما نیستیم گوگل ارث: پس چه کسی مقصر است مهندس: همان دست های پشت پرده. البته یک چیزی بگویم ، یکی از دلایل اصلی گرانی ها، شب عید بود گوگل ارث: این روزها که بدتر از شب عید شده مهندس: بله، قطعا گرانی بیشتر شده چون نظارت نیست، خب وقتی وزیر بازرگانی و صنعت و معدن و اقتصاد و بانک مرکزی در هفته سه سفر استانی بروند دیگر کسی وجود ندارد که بنشیند محاسبه کند و نظارت کند و قیمتها را کاهش بدهد! وزیر بدبخت ما صبح تا شب توی سفر استانی است، اگر در دفتر کارش بود قطعا این مشکلات کمتر بود گوگل ارث: خب سفر استانی نروید.. یا می گذاشتید قبل از عید می رفتید مهندس: بچه اید ها.. عجب حرفهایی می زنید.. اصلا دکتر در دنیا با سفرهای استانی اش معروف است. مگر می شود دکتر به سفر استانی نرود؟ گوگل ارث: خب شمایی که رئیس جنبش عدم متعهدها هستید چرا این همه به سفرهای استانی می روید؟ به شما چه ارتباطی پیدا می کند؟ مگر آمونو که رئیس آژانس انرژی اتمی است یا مثلا آقای رئیس سازمان ملل که اسمش یادم رفت هم همراه رئیس جمهورشان به سفر استانی می رود؟ مهندس: به خاطر اینکه اولا من مشاور ارشد دکتر هستم، رئیس دفترش بودم، رئیس ستاد راهیان هستم، متصدی دفتر پیک موتوری نهاد هستم، مشاور اقتصادی وزیر فرهنگ هستم، در کار وزارت خارجه دخالت می کنم، خیلی کارهای دیگر هم می کنم که نمی توانم بیان کنم و.... ثانیا می خواهم کار را از ایشان یاد بگیرم گوگل ارث: پس برای همین است که در همه سفرها هم پرچم می تکانید؟ مهندس: بله چون پرچمها را از صبح آویزان می کنند خاک می گیرد و ما مجبوریم آن را بتکانیم تا ایران هیچ وقت خاکی نشود گوگل ارث: خب آقای مهندس برویم سراغ مسائل خارجی. برنامه شما برای سیاست خارجی کشور چیست؟ با حضور شما چه اتفاقاتی در این حوزه رخ خواهد داد مهندس: قبلا که توضیح دادم.. گوگل ارث: نه آن توضیحات در خصوص مدیریت جهانی بود. سیاست خارجی را چکار می کنید؟ مثلا در خصوص بیداری اسلامی چکار خواهید کرد؟ مهندس: بیداری اسلامی؟ صبح به صبح می رویم در خانه مردم را می زنیم تا بیدار بشوند!! [می خندد] بیداری اسلامی کجا بود؟ اینها همه اش طرح آمریکایی ها ایکبری و اسرائیلیهای گاگار گوگور بود که تمام شد رفت گوگل ارث: عجب! یعنی نگاه شما به سیاست خارجی و بیداری اسلامی اینگونه است؟ مهندس: بنده از همین تریبون اعلام می کنم که اگر من منتخب مردم باشم اولین کاری که می کنم این است که یک دیپلماسی شناور را تبیین و اجرا می کنم و در یک بیانیه بلند بالا از هرچی آدم مستکبر نمک به حرام و غربی های شپش زده که می خواهند به کشور ما زور بگوید اعلام برائت می کنم و با آنها مراودات نمی کنم تا از غصه بمیرند و بروند منزوی بشوند. اولین کاری هم که خواهم کرد این است که شیر نفت را قبل از تحریم بر روی آنها می بندم و دوش گازوئیل را باز می کنم با این حربهی "دوش در برابر شیر" تحریم ها را دور می زنیم. اولین سخنرانی ام در سازمان ملل هم رو به سران اروپایی و غربی می گویم ای مزدوران شاسکولِ ذلیل مرده ، ما را تحریم می کنید؟، تف به معرفتتون، کم بهتون حال دادم، از جلوی چشمم خفه شید. البته اگر آنها به سمت ما بیایند و ما را در آغوش بگیرند ما مشکلی نداریم گوگل ارث: این چهارمین کاری بود که شما می خواستید برای اولین بار انجام بدهید! با این تفاسیر بحث مذاکره با آمریکا را چه می کنید؟ ضمنا ایران که یک سال است نفتش تحریم شده مهندس: به نکته خیلی ظریفی که داشت پاره می شد اشاره کردید! مذاکره با آمریکا یک موضوع گسترده و پیچیده و حساس است که هیچ کاری ندارد. بنده از بچه گی استاد اینگونه مذاکرات بودم. اصلا از همان دوران کودکی حدود سال 42 یا 43 بود که داشتیم لِی لِی بازی می کردیم دوستانم به من می گفتند که تو در آینده یک مذاکره بزرگ انجام میدهی. یعنی شاخصه های یک مذاکره کننده ارشد از همان زمان مثل یک هاله نورانی دور سر من هویدا بود. برای همین ما در موضوع مذاکره با آمریکا هیچ مشکل و محدودیتی نداریم گوگل ارث: یعنی با حضور شما ما با آمریکا به راحتی مذاکره می کنیم؟ با چه معیار و شاخصه هایی؟ مهندس: قطعا، شک نکنید که ما با آمریکا و اروپا و آفریقا و همه دنیا مذاکره می کنیم چون کشور ما یک کشور مذاکره خیز است و این پتانسیل در آن وجود دارد. در ضمن ما اصلا با ملت آمریکا مشکل بنیادی نداریم و برای همین آنها با مردم ما مشکل اساسی دارند. بین خودمان بماند.. ما قبلا یک مذاکرات کوچولو موچولوی یواشکی با دوستان آمریکایی داشتیم.. البته الان نه.. پارسال!! ما داشتیم از سازمان ملل رد می شدیم یکدفعه ماشین آقای اوباما پیش ما ترمز زد و ایشان از توی ماشین برای من دست تکان داد و به من گفت (آی وانت) من هم به او گفتم وانِت خودتی دُرُشکه! بعد بچه های مترجم به من گفتند منظور ایشان (I want you) بود یعنی "می خوامت". منم که سوتی داده بودم کم نیاوردم و دنبال ماشین او دویدیم و به او گفتم، اولا که من زن و بچه دارم و اصلا نمی خوامت ثانیا یک ضرب المثل گیلانی هست که می گوید: بوشو بوشو ته ر نخوام ، سیاهی ته ر نخوام ، بلایی ته ر نخوام گوگل ارث: پس شما به همین راحتی با اوباما صحبت کردید مهندس: کی من؟ گوگل ارث: بله دیگه خودتان گفتید مهندس: من غلط، من شیاف... اصلا به من چه که با آمریکا رابطه برقرا کنم، من اگر اینکار را بکنم خود شما به من گیر نمی دهید که این رابطه نامشروع بود؟ اصلا به فِیس من می خورد که با اوباما مذاکره کنم؟ مردم جهان اگر ببینند چه می گویند؟ گوگل ارث: ولی شما همین سه دقیقه قبل گفتید با اوباما مذاکره کردید، فیلمش هم موجود است، می خواهید پخش کنم مهندس: بگم بگم راه انداختید؟ فیلم چیه منو پخش کنید؟ هر فیلمی از من پخش کنید همه اش فتوشاپی است و من از دست فریم به فریم فیلم شما شکایت می کنم، آمریکا خر کی باشد که من با او مذاکره کنم؟ جمع کنید این دروغ بازار را.. باور کنید اگر فیلم مرا پخش کنید من هم آن یک کامیون سندی که از فلان جا دزدیدیم را پخش منتشر می کنم.. گفته باشم. اصلا حرف بزنی گوشه پرونده خودت را هم بالا می زنم ادامـــــــــه دارد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 8:5 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
گوگل ارث: آقای مهندس، در بخش اول مصاحبه شاهد بودیم که شما توضیحات جامعی در خصوص مدیریت جهانی ارائه کردید. اگر موافق باشید برویم سراغ مدیریت داخلی ایران. ما شاهد بودیم که دولت قبلی، یارانه ها را هدفمند کرد، شما اگر رئیس جمهور بشوید آیا قصد ادامه این مسیر را دارید؟ اگر پاسخ مثبت است قصد هدفمند کردن چه چیزی را دارید؟ مهندس: اوه..حتما..این چه حرفی است اختیار دارید. همه آدمهایی که اطراف دکتر دراز شدند، به دنبال هدفمند کردن هستند، بنده هم می آیم که همه چیز هدفمند بشود، اصلا فلسفه حضور من هدفمند کردن است، آن هم نه یکی و دوتا.. هر چندتا. البته الان نمی توانم دستم را رو کنم و همه برنامه هایم را لو بدهم، ولی به صورت کلی و دَر بسته بگویم که بنده و مشاورانم تصمیم گرفتیم که اگر من رئیس جمهور شدم در بخش اول دردهای مردم را هدفمند کنیم، اگر موفق شدیم و مجلس جلوی ما را نگرفت، در دور بعد قیافه و دکور مردم را هدفمند کنیم و اگر خدا خواست و زنده بودیم در مرحله آخر همه آدمها را انسان می کنیم گوگل ارث: چه جالب! میشه یه خورده این مسئله رو باز کنید مهندس: باشد.. فقط یک مقدار باز می کنم تا راحتر تر بروید تو. ببینید کشور انقلاب اسلامی ایران از دیرباز مامن فضلا و خوشه چینان کشتگاه علم ادب بود. سعدی علیه الرحمه می گوید: چو عضوی به درد آورد روزگار ... برو آسپرین خور تو ای خوش نگار.. (سعدی، بهارستان به سمت جمهوری، ایستگاه حافظ شمالی، پلاک 2) که منظور سعدی از "خوش نگار" همان مردم عزیز ایران است که البته ما قصد داریم این بیت را در سازمان دخانیات جهانی به ثبت برسانیم تا شامل حال همه مردم جهان بشود. پس چه شد؟ این شد که ما باید برای مردم مان و همه مردم دنیا اعم از زن و کودک به مثابه یک حبه آسپرین باشیم که با خوردن آن همه دردهای شان را فراموش کند. دولتی دولت موفق و مردمی است که این ویژگی در او هویدا باشد گوگل ارث: خب این چه ربطی به هدفمندی داشت؟ این چیزی که گفتید مرحله چندم هدفمندی بود؟ مبلغ یارانه ای که شما قولش را به مردم می دهید چقدر است؟ مهندس: اجازه نمی دهید که.. مثل تبلیغات شامپو و صابون می پرید وسط فیلم.. این یک پیش مرحله و یک بیس کلی بود، هر زمان ما توانستیم آسپرینی تولید کنیم که با خوردن آن آدم همه دردهایش را فراموش کند آن زمان همه چیز مهیای اجرای مرحله اول هدفمندی است. ما در سفرهای بسیاری که در گذشته داشتیم فهمیدیم این فرمول سالها قبل توسط متخصصان شرکت "افغان جیز جیز" کشف شده و بسیار هم جواب داد. با رایزنی که با این شرکت داشتیم قرار شد نمونه ایرانی این دارو تهیه و به ایران ارسال بشود. شما هم فعلا تا همین جا را داشته باشید تا بعد گوگل ارث: وا.. آقا مهندس..! بلا به دور... من که کاملا گیج شدم! شما چه ایرانی ای هستید؟ شما آسپرینی که مردم ایران را از همه دردهایشان رها می سازد را می خواهید از افغانستان وارد کنید؟ مهندس:هیسسسس! سوتی ندهید خواهر من! این را برای مصاحبه گفتم ولی نمونه اصلی اش را از چین وارد کردیم گوگل ارث: آها... خب، خیالم راحت شد، نگفتید مبلغ پرداختی تان به مردم چقدر است؟ مهندس: من همین جا یک توضیح کوچکی بدهم تا بحث روشن تر بشود. ببینید ما اصلا به دنبال هدفمندی اقتصادی نیستیم. ما اولین کاری که انجام می دهیم این است که می خواهیم آدمها را انسان کنیم و آدمی که انسان بشود اصلا نیازی به پول ندارد. شما الان به انسانهایی که اطراف تان هستند نگاه کنید، کسی را پیدا می کنید که دنبال پول و مادیات و یارانه باشد؟ ولی همه آدمها بلاشک دنبال مادیات هستند. در گذشته یک آقایی بود به نام داروین که همین کار را روی باقالا و سبزی خوردن و شیوید و پرتقال خونی انجام داد و اتفاقا نتیجه هم گرفت. حالا بعد از 150 سال ما گفتیم خب چه بهتر که خود ما هم اینکار را روی آدمها انجام بدهیم گوگل ارث: پس برای همین هم گفتید تا 100 سال دیگر انسان آدم تولید می کند؟ مهندس: نه خیر، بنده گفتم آدم، انسان تولید می کند. مکانیسم اش هم اینطوری است که ما روی نژاد برتر انسانها کار می کنیم چون بلاخره هر انسانی یک نژاد دارد دیگر، مثلا یکی کریم نژاد است یکی تراب نژاد است یکی سعید نژاد است و اینها.. ما همه این نژاد ها را جمع می کنیم ذیل یک نژاد که در نهایت یک نژاد برتر تولید بشود به نام "نیا" و همین مسیر ادامه می یابد گوگل ارث: خب انسانهایی که شما تولید می کنید چه مزیتی نسبت به انسانهای الان دارند؟ مهندس: همین که انسانهای تولیدی ما آدم نیستند خودش کلی مزیت دارد گوگل ارث: یعنی چطور میشود؟ مهندس: یعنی اینکه انسانها تولیدی ما نه دنبال یارانه اند، نه خرج زندگی دارند، سالی یکبار هم بچه می آورند تا جمعیت مان اضافه شود، موافق مذاکره با آمریکا هستند، به نوسان ارز اعتراضی ندارند، با افزایش ثانیه ای قیمتها خوشحال تر می شوند، کلی هنرمند و خواننده و بازیگر زن توی آنها وجود دارد که هفته ای یکبار می توانیم آنها را به حج بفرستیم و آنها هم قول بدهند که از ما حمایت کنند، همه فصلهای سال برای اینها بهار است، بچه های مکتب ایران هستند و اصلا با مردم اسرائیل دشمنی ندارند، در کل خیلی بچه های خوبی هستند گوگل ارث: عجب! این نسل جدید کی به ثمر می رسد و روانه بازار می شود مهندس: گفتم که عزیز من، حداقل 100 سال دیگر این پروسه طول می کشد. جوجه رنگی نیستند که امروز بکارید هفته بعد صدتا جوانه بزند گوگل ارث: خب آن زمان که خودتان نیستید تا از آنها بهره برداری کنید مهندس: [با یک لبخند مرموزانه].. کی گفت من تا 100 سال دیگر نیستم؟ همین الان یک نفر توی شرق آسیا است که 400 سال عمر دارد. یعنی ما از هندی های فلفل دلمه، کمتریم؟ گوگل ارث: اتفاقا گفتید هند، یاد این موضوع سفرهای بسیار زیاد شما به هند افتادم. این قضیه سفرهای گاه و بیگاه شما که در رسانه ها مطرح می شود چیست؟ مهندس: همه اش دروغ است. می خواهند مرا خراب کنند اما نمی دانند که سیل هائیتی هم بیاید نمی تواند مرا خراب کند. بنده اولین کاری که بعد از انتخابات انجام میدهم این است که تیم از کارشناسان خبره حسابداری را بسیج می کنم تا تعداد سفرهای خارج از کشورم به خصوص کشور هند را بشمارند تا همه شبهات رفع بشود. البته طبق اسناد رسمی، من تا به حال دوبار به هند رفتم. یکبار با آقای دکتر بود یکبار هم برای یک نمایشگاه بود که رفتیم. یکی دو بار هم ایرانیان مقیم هند از ما درخواست کردند، دو سه بار هم یک سری جلسات خصوصی با برخی از دوستان بود که رفتیم، بقیه سفرهایم به هند هم همه اش شخصی بود و به شما مربوط نیست. گوگل ارث: آنجا جن و پَری هم دیدید؟ مهندس: نه زیاد، ولی تا دلتان بخواهد آنجا جن گیر و رمال و پیشگو توی خیابان هایش ریخته. عین این لبو فروش های ما که در خیابان دفتر و دستک دارند آنجا هم همینطوری رمال ریخته گوگل ارث: چه جالب، ای کاش در سفر بعدی تان یک فال هم برای من بگیرید چون شبها توی خواب ناخودآگاه نفخ می کنم و این شوهرم از دست من عاسی شده، می خواهد مرا طلاق بدهد مهندس: البته مشکل شما حاد نیست، می شود تلفنی هم رفع شود، ما برای درمان دردهای بزرگتر می رفتیم آنجا گوگل ارث: دیگر برای چه کاری می رفتید آنجا؟ مهندس: نه دیگر... قرار نبود شما در کار بنده فضولی کنید، من که مسئول پذیرش بیمارستان نیستم هر کسی هر سوالی پرسید جواب بدهم، من دو بار رفتم هند شما هم همین تعداد را بنویسید
ادامـــــــــه دارد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 8:22 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
مهندس اسفندیار با حضور در وزارت کشور برای کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری یازدهم ثبت نام کرد. بلافاصله پس از انتشار این خبر، خبرنگار بین المللی گوگل ارث مصاحبه مفصلی با این چهره مابعدالطبیعه ایران که تا به حال به 270 کشور جهان پرواز داشته و قصد دارد با دست راست خود پروژه مدیریت جهانی را استارت بزند و با دست چپ، فرمان را هدایت کند ترتیب داد. خبرنگار گوگل ارث در این مصاحبه طولانی از جزئیات برنامه مهندس اسفندیار برای ایجاد یک جبهه بین المللی برای انسان شدن آدمها، چرایی انتخاب نام"بهار"، سیاستهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دولت او و همچنین برخی از دیدگاه های شاذ وی سوالاتی پرسید و جوابش را گرفت
گوگل ارث: بعنوان اولین سوال به شما سلام می کنم مهندس: اعوذ و بالله من الشیطان البخیل الرکیک گوگل ارث: جواب سلام هم که واجبه؟ مهندس: آ خ خ خ .. شرمنده ام.. علیکم السلام و به نستعین گوگل ارث: ببخشید ، بنده احساس می کنم شما خواب دارید یعنی چشمهای شما داد می زنند که خیلی همایش و میتینگ شرکت کردید و خواب دارید! اگه خسته اید تشک بیاورم تا کمی استراحت کنید بعداً مصاحبه می گیریم مهندس: [با کمی لبخند] نه خیر.. بنده اصلا خواب ندارم و اتفاقا خیلی سرحال هستم چون می خواهم رئیس جمهور بشوم!!به نظر شما کسی که می خواهد مدیریت جهانی بکند باید بخوابد؟ گوگل ارث: مگر نظر ما هم مهم است؟ مهندس: نه زیاد، البته کم هم نه. بنده نزدیک به شش ماه است که یک ساعت هم نخوابیدم گوگل ارث: عجب!! من هم برای همین گفتم که خواب دارید. خواهشا ابتدا خودتان را برای مخاطبین ما در سراسر دنیا معرفی کنید و توضیح بدهید که چطور به این نتیجه رسیدید که باید جهان را مدیریت کنید مهندس: بنده هم به همه مخاطبین شما درود می فرستم و مخلص همه بچه های جهانیان به خصوص اونوری ها هستم. اینجانب مرتضی محب الاولیا مشهور به مهندس اسفندیار، زاده ایران و بچه شمال هستم. لیسانس خود را خیلی سال قبل گرفتم و دوستان هماهنگ کردند تا فوق لیسانسم را هم به زودی بگیرم. البته مدرک تحصیلی یک کاغذ پاره ای بیش نیست و من زمانی که مدرکم را گرفتم دادم دست بچه ها تا با آن موشک کاغذی درست کنند و پرتاب کنند سمت آمریکا تا نابود بشود. سابقه رانندگی با نیسان پدرم را هم دارم و اگر باور ندارید می توانید استعلام کنید. اصلا عکسش هم موجود است که انشالله قرار داریم که در بنر های تبلیغاتی از آنها استفاده کنیم گوگل ارث: پس برای همین بود که در آزمون سه دانشگاه شرکت کردید تا هرطوری شده فوق لیسانس بگیرید؟ مهندس: بله دقیقا، من می خواستم سه تا مدرک هم زمان بگیرم و مدارکم را بدهم به بچه ها تا موشک درست کنند و بزنند سر آمریکا و اسرائیل و این عربهای مارمولک خور که اصلا به محیط زیست احترام نمی گذارند گوگل ارث: یعنی شما می خواستید با موشک دنیا را مدیریت کنید؟ مهندس: نه نه اصلا، اتفاقا ما با همه مردم دنیا به خصوص مردم اسرائیل رفیق شیش هستیم و باید برای هم دست دوستی دراز کنیم و چه بسا من اگر یک شهروند اسرائیلی را در سفرهایم ببینم برای آنها بوق می زنم و آنها هم استپ بالا می زنند. قضیه مدیریت جهان از این قرار است که ما در ابتدای دولت دهم یک کمیته ای تشکیل دادیم برای سهولت در مدیریت کشورمان که پس از مدتی دیدیم بازدهی فوق العاده ای دارد. بعد به این نتیجه رسیدیم ما که این همه بلد هستیم چرا نباید دنیا را مدیریت کنیم؟ به نظر ما همه جا ایران نیست و همه ایران هم کرمان نیست. ما نشسته بودیم و کشور را مدیریت می کردیم که یکی از دوستان پیشنهاد داد اگر به جای نشستن، بایستیم و تصمیم بگیریم می توانیم آسیا را مدیریت کنیم و یا مثلا اگر در حال دویدن تصمیم بگیریم می توانیم جهان را مدیریت کنیم. خیلی پیشنهاد خوب و عالمانه ای بود و همه اعضا هم استقبال کردند گوگل ارث: خب اگر درازکش تصمیم میگرفتید چه میشد؟ مهندس: بی ادب..! مرا تمسخر می کنی؟ بدهم محافظم شما را گاز بگیرد؟ آدم با بزرگترش اینطوری صحبت می کند نکبت؟ گوگل ارث: سوء تفاهم نشه آقای مهندس! منظورم این بود که اگر بدَوید و تصمیم بگیرید خسته می شوید و بلاخره ما در جهان کلی روستا داریم که باید مدیریت بشود و عکس هایش هم در گوگل ارث موجود است. پیشنهاد من این است که اگر در حال دویدن خسته شدید یک لحظه بایستید و کشور را مدیریت کنید، بعد دولا بشوید و استانها را مدیریت کنید و اگر خستگی تان رفع نشد دراز بکشید و روستاها را مدیریت کنید مهندس:آها.. خب این را همان اول کار می گفتید. بله این هم راه خوبی برای مدیریت است گوگل ارث: [با خنده].. آقای مهندس من شوخی کردم! شما جدی گرفتید؟ مهندس:نه.. اتفاقا نظر خیلی جامعی دادید، ما این روش را در جاهای دیگر هم امتحان کردیم و جواب داد گوگل ارث: مثلا کجا؟ مهندس: مثلا در بحث کنترل بازار و قیمتها در ایام قبل از عید و شب عید و بعد از عید و وسط عید. ما با همین روش بازار را مدیریت می کردیم،خیلی هم جواب داد. ما در سالهای گذشته تجربه کردیم که هر زمان ما تلاش می کنیم و به اصطلاح می دویم که بازار را مدیریت کنیم تا قیمتها بیاید پایین، این بازاریان تا می فهمیدند دولت وارد بازار شده و دست گذاشت روی یک کالا، سریع آن کالا در بازار غیب می شد و قیمتش می رفت بالا! یا مثلا هر زمان ما می مصاحبه می کردیم و می گفتیم دولت، نظرش ایستادگی روی کاهش قیمتها است به دو ساعت نمی کشید که قیمتها سه برابر می شد. برای همین تصمیم گرفتیم در کار بازار و کنترل قیمتها هیچ دخالتی نکنیم تا مردم خودشان قیمتها را مدیریت کنند و شما هم دیدید که خیلی جواب داد. از آن طرف هم به دوستان گفتیم هر زمان خواستید مصاحبه کنید اصلا نگویید دولت روی نظرش ایستاده است، بگوید دولت روی نظرش نشسته است تا بازار ملتهب نشود چون وقتی در جایی تورم دارید و روی پایتان هم بایستید فشارتان می افتد و ممکن است غش کنید گوگل ارث: ولی ما شاهد بودیم در این ایام هم قیمتها دوبرابر شد، هم اجناس گران شد، هم تورم رشد صعودی داشت، هم گران فروشی زیاد شده بود، هم بی مدیریتی در کنترل قیمتها به اوج خودش رسیده بود مهندس: خب این مشکل شماست، شما چون نگاه بدبینانه به مسائل دارید اینگونه برداشت می کنید، ولی ما اصلا این چیزهایی که شما ادعا می کنید را ندیدیم. آنهایی که گران خریدند خودشان مقصر هستند! خب نخر برادر من.. مگر مجبوری؟ گوگل ارث: یعنی شما قیمت 4500 تومانیگوجه در ایام عید یا مثلا پرتقال 3500 تومانی را تاییدنمی کنید؟ مهندس: انکار نمی کنم ولی من یک همچین قیمتهایی را ندیدم، چون اولا ما بچه شمال هستیم و پرتقال را برای مان می آورند و نیاز به خرید پرتقال نداریم! گوجه هم چربی اش زیاد است و برای پروستات آدم ضرر دارد و من گوجه مصرف نمی کنم! گوگل ارث: [خبرنگار ضمن خیره شدن به چهره مهندس می گوید] آقا به نظر می رسد شما خیلی خواب دارید! می خواهید یک آبی به دست و صورتتان بزنید؟ مهندس: [با عصبانیت] شما به خواب من چکار دارید؟ من همینطوری راحت ترم گوگل ارث: خود دانید.. از ما گفتن بود. آقای مهندس می شود بفرمائید دلیل انتخاب "زنده باد بهار" برای شعار های انتخاباتی شما چه بود مهندس: ببینید جهان فلسفی و غرب امروز در یک تحیر و تخدیر ذهنی و ایجابی گسترده ای گرفتار آمده و آنچه مجسم است اینکه جهان امروز نیازمند یک مدل و الگوی فرا اسلامی و فرا دینی است که باید از ماتحت اَنفسی هر انسانی به مثابه یک قرص جوشان، جوشیدن گرفته و راه را برای رسیدن به کمال فلسفی و جمال روحانی به فراخور هر یک از انسانهای روی زمین به در آید، یعنی باید برای هر نفر یک راه جدید به وجود بیاوریم و این جوشش نیازمند یک اقدام گسترده و همه جانبه است. ما فعلا در کشورمان این فرصت را داریم که الگو بشویم. اصلا یکی از دلایلی که باعث شد ما مجاب بشویم کاری کنیم تحریم ها بر جیب مردم اثر بیشتری داشته باشد همین بود که مردم خودشان تک تک برای الگو شدن و ایجاد یک مدل مدلل حرکت کنند و بنده و دکتر هم دو نفری یک مدل سلبی – ثبوتی ایجاد کنیم تا این حرکت جهانی به سوی تعالی برتر و رشد کمتر با نگاه به توسعه بیشتر ایجاد و ایجاب بشود. ما باید فرصت را از رقیب بگیریم و نگذاریم که آنها اینکار را انجام بدهند و دست ما کوتاه بماند. ما برای ایران نظریه داریم، ما برای دنیا ایده داریم، ما برای کرات و کهکشان ها ایدئولوژی داریم و همین طور آبکی که نیست یک نفر بیاید و اسمی به این سنگینی را برای خودش شعار کند. زنده باد بهار مد نظر ما از سیاره عطارد تا پاسگاه نعمت آباد را در بر می گیرد. فکر کردید شوخی است؟ گوگل ارث: [پس کله اش را می خاراند] راستش من که نفهمیدم شما چه گفتید ولی امیدوارم هرچه هست به خیر بگذرد چون این برنامه ای که شما توضیح دادید اگر اجرایی بشود کشور شما از ترکیه لائیک تر و از سوریه داغان تر می شود مهندس: این تازه اولش بود، اگر کار ما اجرایی بشود ما در نظر داریم قیامت و بهشت و جهنم را هم در همین دنیا برپا کنیم و اجازه اش را هم گرفتیم
ادامــــــــــــه دارد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 9:9 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
سلام همونطور که در ذیل برخی از کامنتهای اخیر نوشتم.. اواسط عید امسال بصورت خیلی ناگهانی و البته تلخ و ناراحت کننده، متوجه شدم که یکی از افراد خانواده ام، در سن 33 سالگی و بدون هیچ علائم خاص و مشهودی به بیماری سرطان معده دچار شده و بلافاصله پس از اطلاع از موضوع ایشون رو مورد عمل جراحی قرار دادیم و دکتر محترم هم پس از مشاهده معده ایشون متوجه شدند که باید کل معده از بدن خارج بشه و... من تا به حال یک همچین فضایی رو درک نکرده بودم و ندیده بودم که از عزیزترین افراد خانواده ام اینطوری جلوی چشمم بال بال بزنه و یک همچین وضعیتی پیدا کنه. انتظار داشتیم حداقل بیماریش به جاهای دیگه بدنش سرایت نکرده باشه اما آزمایش پاتولوژی نشون داد که اوضاع بدتر از اونیه که فکرش رو می کردیم! ای کاش و ای کاش گفتن ها و حسرت خوردنها دیگه توفیری برای ما نداره و هرچیزی که نباید می شد دیگه شده. چیزی که امروز به من و خانواده ام و دختر 4 ساله این عزیز، امید میده دعای خیر دوستان و بزرگوارانی مثل شماست.. شمایی که دفعه قبل منو شرمنده محبت و لطف خودتون کردید و کاری کردید کارستان.. برای همین دوباره اومدم تا دست گداییم رو اول به سمت خدا و بعد به سمت شما دوستان عزیز و بزرگوارم بلند کنم و عاجزانه ازتون بخوام که در این شبهای عزیز هر زمان حالی بهتون دست داد برای شفای همه مریضان و همچنین مریض ما دعا کنید. مطمئنم باب رحمت و مغفرت و شفای مریضان در این شبها بازه و دعای شیعیان و مومنانی مثل شما قطعا در منظر خداوند و صاحب این شبها، حضرت زهرا (سلام الله علیها) ارزش بالایی داره و بی پاسخ نخواهد ماند. بازم تشکر می کنم از لطف تون.. التماس دعا
پی نوشت: یکی از دوستان قدیمی پس از ثبت مطلب قبلیم یه نکته خیلی مهمی بهم گفت که قبل از رفتنم و تخته کردن در وبلاگ اصلا بهش فکر نکرده بودم. ایشون ازم خواستن که حداقل تا ایام انتخابات و پایان این دولت مطلب بنویسم و بعد اگه وقت نداشتم برم. منم با خودم عهد کرده بودم که اگه بتونم در ایام عید حداقل 3 تا مطلب آماده کنم ، بازم کارم رو ادامه بدم و حداقل تا پایان کار این دولت مطلب بنویسم. دوتا مطلب نوشته بودم که اتفاق بیماری این عزیز ما پیش اومد و نتونستم ادامه بدم.. اما علی ایحال احساس می کنم میشه دست و پا شکسته یه چیزایی نوشت و در روزهای منتهی به انتخابات ساکت نبود. برای همین امکان داره بعد از ایام فاطمیه مطالب جدید به وبلاگم اضافه بشه! مطالب هم با موضوعات انتخاباتی خواهد بود البته با رویکرد خاص به جریان انحرافی ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 15:36 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
سلام به ... قبل نوشت: قبل از هرچیز باید از همه دوستان عزیزی که محبت کردن و تو قضیه کمک به تهیه جهیزیه دختر همکارم بزرگواری کردن و معرفت به خرج دادن از صمیم قلب تشکر کنم. واقعا واقعا منو پیش همکارم رو سفید کردید! انشالله پیش خدا رو سفید بشید.. باور کنید اگه شاید این اتفاق نمی افتاد دید من نسبت به این فضای مجازی این قدرا خوب نبود اما این حرکت و برا همیشه ی تاریخ تو دلم حک کردم که ایران و ایرانی هرجای عالم که باشن دست همدیگه رو می گیرن و برا هم وطن شون هرکاری که لازم باشه به هر طریقی انجام خواهند داد حتی اگه نشناسنش.. طبق آخرین آماری که من از بانک مرکزی گرفتم بله.. همین الان بچه ها از اتاق فرمان بهم خبر دادن که اون میمونی که فرستاده بودیم فضا یه بیانیه داده و گفته این حرکت بچه ها باعث شد ملائکه دربار، برای همه شما تو نزدیکی کاخ من تو بهشت، یه خونه کلنگی بسازن و انشالله پس از سفر تون به دیار باقی اونجا همسایه خواهیم بود بریم سر اصل مطلب حقیقتا نه حوصله توضیح اضافه رو دارم نه وقت و زمانش رو، پس یکسره میرم سر اصل مطلب! اون دوستانی که حداقل از یک سال قبل مخاطب وبلاگ من بودند حتما به خاطر دارن که اسفند سال 90 من تو یه مطلبی رسما اعلام کردم که دارم میرم و به واسطه تغییر شغل و مشغله های فراوان دیگه نمیتونم وبلاگ داری کنم! اما خدا رو شکر تو یک سال اخیر کم و بیش وقت می کردم و اندک پستهای درپیتی رو میزدم به وبلاگ که حداقل چراغش خاموش نمونه. از اسفند سال گذشته تا الان فقط تونستم 8 تا پست بزنم که فکر کنم فقط سه یا چهارتاش تخصصی بوده و بقیه اش تفننی بوده. این یعنی این وبلاگ چه من بخوام چه نخوام تعطیل الی الابد شده! راستش خیلی وقته که مطالب و سوژه های زیادی تو ذهنمه و مطمئنم اگه می نوشتمشون و میدادم به سایتها حداقل الان یک میلیون کاسب بودم اما چه کنم که اصلا اصلا وقت ندارم و از جهتی چون این وبلاگ هنوز رسما درش بسته نشده ، دوستان انتظار نظر گذاشتن از ما دارن و اصرار و اصرار که حتما تو باید بیای برا ما نظر بذاری!! هی من میگم بابا من دیگه پیر شدم دیگه چشمم درست نمیبینه، دیگه گوشام خوب نمیشنوه! حتی دیگه نمیتونم حرف بزنم و تازه گیا شبا هم ...... (شما خودتون بگیرید مطلبو.. نذارید من بگم که شبا چی میشه..) دیگه پیریه و هزار درد بی درمون.. القصه.. از اونجایی که تو این هفته های اخیر حجم کارام چند برابر شده و مجبورم شبا تا آخر وقت تو محل کار بمونم که کارام عقب نمونه! از طرفی هم فکر و ذهنم الکی الکی مشغول به این وبلاگ و دوستان نشه و تعهد اخلاقی برای نظر دادن نداشته باشم.. از طرف دیگه (از اون یکی طرف) اومدن سوژه تو ذهنم و وقت نداشتن برای نوشتن آزارم نده و وسوسه ام نکنه.. (یه طرف دیگه هم مونده که الان یادم نمیاد چی بود...)!@ تصمیم گرفتم الساعه پس از درج این مطلب، فاتحه 5 سال حضورم در دنیای مجازی رو بخونم و برای همیشه ی همیشه وبلاگ نویسی رو بذارم کنار.. اما از اونجایی که من یه بار سابقه ترک دارم و میدونم که نمیشه به راحتی این لامصب و ترک کرد و دوستان هم قطعا پاشنه در این وبلاگ رو برای نرفتن من خواهند کَند!!!!!!!!!!!!!!، تصمیم گرفتم ییهویی نرم و آروم آروم برم.. یعنی وبلاگ رو رسما تعطیل اعلام کنم اما خودم تک و توک و یکی در میون برا دوستان نظر بذارم تا همه مخاطبین محترم و محترمه از فیوضات اینجانب همچنان بهره ببرند........ بعداً یواشکی در برم!! فقط یک نکته باقی مونده که بگم و تمام: من حوصله یقه گرفتن و به پل صراط سپردن و سپرده شدن رو ندارم.. همه اونایی که تو وبلاگ قبلیم و این وبلاگ مخاطب من بودن و همچنان هستن اعم از زن و مرد و پیر و جوون.. و به واسطه رفتار و گفتار و بعضا شوخی ها و تندی هام، احساس می کنن حق و دینی به گردن من دارن، بیان و حرفشون رو بزنن تا اگه تونستم دینم رو همینجا ادا کنم.. اما اگه نیومدید مشکل از شماست چون من درخواستم رو گفتم و اگه شما سکوت کردید و نگفتید تقصیر من نیست.. حضرت میکائیل و نوچه هاش هم ظرف روزهای آینده دم در وبلاگ من پرسه میزنن که موارد رو یادداشت کنند.. پس هرکی هر ناراحتی از من به دل داره بگه تا در حد توانم رفعش کنم.. اگه نگفتید دیگه مشکل من نیست اما می مونه خودم که به سهم خودم اول خودم رو می بخشم بعد همه اونایی که دینی به گردنم داشتن و دارن، الا دو نفر که اونها هم باید به خاطر برخی از رفتار و گفته ها شون توضیح بدن.. اگه خودشون اومدن و مطرح کردن که من ازشون خواهم پرسید و انشالله موضوع حل خواهد شد اما اگه نیومدن هم بمونه برای بعد که ببینیم چی پیش میاد.. نهایتش اینه که اونا زودتر از من بمیرن و من اونوقت دلم براشون بسوزه و بیخیالشون شم دیگه... ها..! چیز دیگه ایه؟ ولی خدائیش تو این مدت خیــــــــــــــــــــــــــلی چیزا یاد گرفتم.. چیزایی که مطمئنم تو هیچ کلاسی یاد نمیدن و تا خودت تجربه شون نکنی نمیتونی اهمیتش رو درک کنی. چون شما خودتون تو این فضایید و میدونم که میدونید چی میگم پس توضیح اضافه نمیدم. به قول شاعر : بعد ما هر که نمیدونم چی چی دید ز ما یاد کند... اصلا هم دلم براتون تنگ نمیشه، اصلا هم شما دلتون برام تنگ نشه، مگه دل ما گشاد بود که الان بخواد تنگ بشه؟ همین مطلب در: روزنامه های یو اس اس تو دی امریکا و لوموند فرانسه - شبکه های خبری رویترز، آلومینیوم ترز، آهن ترز آمریکا و دنیا – سایتهای خبری هرمزگان نیوز و شبکه خبر بلاروس – و همه وبلاگها و شبکه های خبری عالم در تاریخ جمعه 29 اسپند 91 منتشر شد
پی نوشت: 1. نمیدونم چه حکمتیه که این روزا داره از در و دیوار برام می باره... اون از هفته قبل که دزد اومد خونه مون و دوتا از انگشترای خانمم (حلقه ازدواج و اینا..) رو برد به سلامتی ... این هم از این هفته که بی هیچ دلیل و منطقی تسمه تایم ماشینم پاره شد و زد تمام سیلندر و پیستون و همه رو کج کرد و 800 هزارتومن خرج گذاشت رو دستم.. انشالله که خیره و رفع بلا بوده 2. امام صادق ع : هرگاه دو مومن به هم برسند آنکه دیگری را بیشتر دوست دارد برتر است. اصول کافی– ج2 – ص 127 .... ما که همه شما رو دوست داشتیم و داریم ... شما رو نمیدونم یاعلی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 22:30 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
دو ماه بود که مشغول کار شده بود، همه با حالت ترحم بهش نگاه میکردن، پیرمرد حدودا 50 ساله که از بس کارگری کرده بود دستاش تاولی بود و می لرزید، اما خدا باهاش یار بود و تو بهمن ماه (سال 87) کاری کرد، تو ایامی که هیچ اداره ای جذب نیرو نداره، تونست با اون سن و سال و بی سواد، تو اداره ما بعنوان نیروی خدماتی مشغول کار بشه. باعث تعجب همه بود که چطور منابع انسانی تاییدش کردن، انگار تقدیرش رو خدا یه جور دیگه ای رقم زده بود.. اون روزی که اومده بود برای تعیین صلاحیت وقتی باهاش صحبت کردم و از وضعیت زندگیش باخبر شدم تا چند روز دپرس بودم... باور کنید اصلا زندگی کردن یادم رفت، زمانی هم که همکارم برای تحقیق رفت و از نزدیک خونه زندگیش رو دید وقتی برگشت اداره و داشت برام تعریف می کرد که چیا دیده، اشک اَمونش نمی داد.. اهل آذربایجان غربی بود و خیلی سال بود که از بی کاری کوچ کرده بودن تهران تا کارگری کنن و خرج شون رو پیش ببرند.. 5 تا بچه داشت (3 تا پسر 2 تا دختر) پسر اولش 30 ساله و مجرد بود و تو یه خیاطی کار می کرد، پسر دومش هم تازه از سربازی اومده بود و بیکار بود، پسر سومش هم که 16 سال سن داشت و فلج مغزی و جسمی بود و هنوز هم تو این سن از پوشک استفاده می کرد.. دختر بزرگش 26 ساله بود و دختر دیگه اش هم 23 ساله.. همه بچه هاش مجرد بودن، چون پدر توان سیر کردن شکم شون رو هم نداشت، چه رسد به تهیه جهیزیه برا دخترا و گرفتن عروسی برا پسراش... وقتی ازش پرسیدم "حاجی خونه ات کجاست؟ چند متریه؟ حاج آقا یه عروسی بگیر واسه بچه هات، پیر شدن ها ..." سرش رو انداخت پایین و سکوت کرد... من اولش جا خوردم اما باز هم حرفم رو تکرار کردم... تا گفتم حاجی... دیدم سرش رو آورد بالا و اشکهاش رو پاک کرد و گفت: خونه ام تو باقر شهر (جنوب تهران) هست و کلا 50 متریه و ارث پدریم هست، اونجایی که من و بچه هام زندگی می کنیم با آشپزخونه و حمام سرجمع 30 متر میشه.. یه اتاق 18 متری و یه 12 متری هم طبقه پایین هست که کلا 3 میلیون رهن دادم که بدهکاری هامو بدم وگرنه باید می رفتم زندان! توالت خونه هم تو حیاطه... الان هم موقع خواب تو همون 30 متریه پرده می کشیم و همه با هم می خوابیم!! وقتی اینا رو شنیدم مو به تنم سیخ شد و خشکم زد، یه حسی بهمون می گفت شاید برای اشتغال به کارش داره مظلوم نمایی می کنه! و برای همین برای تحقیقات بیشتر همکارم یه روز به صورت سرزده رفت خونه شون اما وقتی برگشت...! وقتی از دوستم که عین مادر مرده ها شده بود، پرسیدم خب چی شده به من هم بگو، دوستم گفت: وقتی رفتم خونه شون دیدم خانومش پسر 16 ساله و مریضش رو کول گرفته و داره از پله ها میاد پایین که بره تو توالت اونو بشوره، آخه خرابکاری کرده بود... همکارم خیلی از خانمش تعریف می کرد، میگفت پیرزن عین فولاد بود و فقط داشت خدا رو شکر می کرد و ذکر می گفت، همکارم می گفت وقتی به خانومش گفتم چرا نمی بریدش بهزیستی، رو به پسر معلولش کرد و گفت این پسر روزی خونه ماست اگه همین هم بدیم به بهزیستی باید دوره بیافتیم تو خیابونها و گدایی کنیم..! دوستم می گفت وقتی رفتم تو خونه شون تازه فهمیدم این همکار ما به خاطر اینکه بیشتر آبروش پیش ما نره خیلی چیزها رو نگفت... دختر بزرگش که حافظ قرآن بود دو بار تو مسابقات قرآن حرم شاه عبدالعظیم اول شد و سفر کربلا و سوریه برنده شد. اما چون پول نفر همراه رو نداشتن اون هم نتونست بره... یا اینکه اونا یه تلویزیون سیاه و سقید توشیبا داشتن که اون هم درست کار نمی کرد.. خرج پسر معلولش هم (سال 78) ماهی 80 هزارتومان بود چون دارو مصرف می کرد و... اینا رو که شنیدم کپ کردم و آب دهنم خشک شد.. من از این خانواده ها خیلی دیده بودم و تو فامیل هم داشتیم اما این یه اوضاع دیگه ای بود.. به هر حال خدا کمک کرد و اون پیش ما به عنوان نیروی خدماتی مشغول به کار شد.. یادم میاد وقتی اولین حقوقش که 380 هزار تومان بود گرفت آورد پیش ما و به ما هدیه کرد تا کمک ما رو جبران کنه..! اول از این کارش خنده ام گرفت اما وقتی فکر کردم دیدم معرفت این مرد کجا و... اما عید سال 88 که شد و تعطیلات تموم شد و اومد سرکار دیدم یه طرف صورتش شل شده و چشمش بسته شده، ازش خواستم بیاد بالا که ببینم چی شده، وقتی اومد اول چیزی نگفت، گفت رفته دکتر و اونم بهش گفته زود خوب میشه، منم فکر کردم سکته خفیفه و رفع شده اما وقتی داشت می رفت دیدم تعادل نداره، آوردمش پیش خودم و ازش خواستم که حقیقت رو بگه تا ببینم چی شده... دیدم با صدای لرزان و گرفته گفت دو شب پیش برای دخترم خواستگار اومد، این پسره برای چندمین باره که میاد اما من به دلیل اینکه تو خونه جا نداریم و حتی 500 هزار تومان پول ندارم که بخوام ساده ترین عروسی رو براش برگزار کنم جلوی دخترم خجالت کشیدم، دخترم از خیلی از خواسته های خودش گذشت اما من که نمیتونم برای داماد چیزی نگیرم برای همین رد شون کردیم رفتن، دخترم فردای اون روز خیلی ناراحت بود و فقط داشت گریه می کرد از شدت ناراحتی خودش رو لعنت می کرد که حتما یه کار خبطی کرده که خدا داره اینطوری جوابش رو میده برای همین مادرش و خواهرش بردنش پارک تا یه کم حالش عوض شه.. پیرمرد همچنان که اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت: من هم مراقب پسر معلولم بودم، وقتی دیدم خانم و دخترام دیر کردن پسر معلولم رو خواب کردم و سریع اومدم بیرون تا نون بگیرم اما یادم رفت که در رو ببندم... وقتی نون گرفتم و اومدم خونه دیدم در بازه و صدای گریه میاد، وقتی دوییدم تو خونه دیدم پسرم تو بغل مادرش رو پله هاست و مادرش داره گریه می کنه ازش پرسیدم چی شد گفت مثل اینکه خودش رو خراب کرد و وقتی دید کسی نیومده سراغش شروع کرد به غلطیدن و کل اتاق رو کثیف کرد، بعد از اون هم داشت می اومد پایین که از پله ها افتاد، خدا رحم کرد که من رسیدم وگرنه بچه ام می مرد، من هم وقتی این صحنه رو دیدم دیگه چیزی نفهمیدم و چند بار با مشتم کوبیدم تو سرم که یه دفعه سرم گیج رفت و غش کردم... بعدش هم تا صبح تو بیمارستان بودم تا دکترا ولم کردن، خداروشکر پسرم چیزیش نشد، من هم خوب میشم... وقتی حرف هاش رو شنیدم فرستادمش پایین و بهش گفتم خدا بزرگه، اون هم رفت... اصلا نمی دونستم دارم چیکار میکنم دیگه قاطی کرده بودم.. چشمام رو روهم گذاشتم و دوباره حرفاش رو تو ذهنم مرور کردم، بی اختیار با خودم عهد کردم هرچی از دستم بر می یاد براش انجام بدم. اضافات: این قضیه ای که تعریف کردم برا اواخر سال ۸۷ و اوایل ۸۸ بود.. به لطف خدا تو سال ۸۹ و ۹۰ با همکاری مدیرمون تونستیم ۶ میلیون وام براش جور کنیم. مستاجرشون رو فرستادن رفت و اتاقهای پایین خونه شون آزاد شد. برادر بزرگ این خانواده با یک میلیون اون اتاق ۱۸ متری رو تعمیر کرد و با دو میلیون بعدی هم یه ازدواج مختصر گرفتن و رفتن تو اون اتاق.. اتاق ۱۲ متری هم شد اتاق (پسر معلولشون).. خدا رو شکر دیگر مادرشون مجبور نبود اون هر روز اونو کول کنه و اون پله های عمودی رو بیاد پایین، بچه اش رو بشوره و دوباره ببردش بالا! با پایان سال ۹۰ من هم از اون اداره رفتم و یادم میاد موقع خداحافظی بهش گفتم هر زمان برای دخترش خواستگار اومده منو خبر کنه تا تو تهیه جهیزیه کمکش کنم.. دو سه روز پیش که یه سری به محل کار سابقم زدم تا به دوستان قدیمی یه سری بزنم منو دید و با خوشحالی اومد سمتم.. یه خورده حال احوال کردیم و دیدم با حالت شرمندگی بهم گفت: فلانی برا همون دخترم خواستگار اومده و الحمدلله با کمک اقوام یه خورده پول دستم اومد و منم فرستادمش خونه بخت! الان با این اوضاع گرونی و خرج و مخارج، بدجور تو تهیه جهیزیه اش موندم..! اگه میتونی یه وامی چیزی برام جور کن تا پیش بچه ام بیش از این رو سیاه نباشم! به خدا قسم انگار آب سرد ریختن روم، اینکه من بعد از یکسال مجدد ببینمش و اونم این حرف رو بهم بزنه، انگار یه دینی افتاد گردنم. بهش قول دادم هرکاری از دستم بر میاد براش انجام بدم.. برا همین از همکارای محل کار سابقم و محل کار جدیدم و دوست و آشناهام و اقوام یه مبلغی جمع کردم.. گفتم اینجا هم اعلام کنم اگه کسی نیتی داره یا برای رضای خدا می خواد کمکی بکنه فکر می کنم این بنده خداها مصداق خوبی برا کمک کردن باشند.. باور کنید شاید یه هزار تومنی الان یه تیکه از زخم این پدر و بچه هاش رو ترمیم کنه و ثوابش بمونه برا اون دنیای ما...
«حضرت حق ــ سبحانه و تعالي ــ فرمود: بايد ايمن شود از غضب من، هر که اکرام کند بنده مؤمن مرا» شاید خیلی از دوستان خودشون الان تو وضعیت مالی مناسبی نباشند ولی ارزش و ثواب کمک به یک هم نوع در شرایطی که خود ما هم وضعیت مناسبی نداشته باشیم اجر و ثواب به مراتب بیشتری نسبت به افرادی داره که پول خُرد شون چک پول ۵۰ هزار تومنی هست ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 11:54 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
خبرگزاری بیل نا، دقایقی قبل گزارش داد، رامین مرادی گزارشگر رادیو و تلویزیون امپراطوری تبریز عصر امروز بر اثر بیماری بَواسیر دار فانی را بالا رفت! این خبرنگار باسابقه که به دلیل جنگولک بازی های بی امان در عرصه خبر و حضور در تیم ملی باشگاه خبرنگاران جوان تبریز و حومه، بارها و بارها مورد تمجید و تقدیر خانواده همسر و همسایه گانش قرار گرفته بود عصر امروز در حالی که از یاسوج به سمت چین تایپه در حرکت بود دچار نقص فنی شد و افتاد مُرد. شاهدان اظهار داشتند وی به دلیل عود آنی بیماری بَواسیر خود که سالها از آن رنج می برد دچار این اتفاق شد. محمد مُرسی راننده اورژانس یاسوج ضمن تایید این خبر به خبرنگار ما گفت: متاسفانه من هیچ اطلاعی در این خصوص ندارم از من چیزی نپرسید! در این راستا یک منبع آگاه که می خواست فقط بخش دوم اسمش فاش نشود به خبرنگار ما گفت: مرادی به دلیل ضعف در تایپ کامپیوتری همیشه موجب سرزنش مدیران و روئسای مافوق خود قرار می گرفت و از این جهت دائما تحت فشار جسمی بود و در نهایت به بواسیر دچار شد. وی ادامه داد: مرادی برای رفع این نقطه ضعف، هفته ای یک بار به چین تایپه سفر می کرد تا تایپش خوب بشود اما بلاخره در این راه جانش را هدر داد. بیژن.ح تصریح کرد: من مانده ام مدیران وی چی جوری می خواهند جواب خانواده اش را بدهند! رامین یک بسته چی توز که نبود، آدم بود! وی مرادی را فردی آرام و بی تربیت توصیف نمود اما قسم خورد بارها دیده که وی بعد از غذا دندان هایش را برای رضای خدا مسواک می زند! بیژن.ح این ضایعه تاسف ناک را ابتدائا به جامعه بزرگ بهزیستی کشور و انتهائا به دایی محترم اش تسلیت گفت و برای آن فقیر سعید، تسلی خاطر از ما بهتران مسئلت کرد. لازم به ذکر است پیکر پاک این جوان ناپاک فردا شب یواشکی از دم در اتاق خوابش واقع در تبریز، چاله میدون، نبش کوچه گل میمون دوازدهم، شرکت ملی پالایش و پخش فرآورده های موبَر جمهوری اسلامی ایران (واجبکو)، طبقه 7 واحد 007 ، به سوی مزارش تشریح و به خاک سیاه سپرده خواهد شد. روابط عمومی شهرداری تبریز به نقل از بنیاد شهید تهران بزرگ اعلام کرد به پاس خدمات شایان این صحابی رسانه، این بنیاد وی را شهید ۳۵ درصد معرفی نموده و قول داد نام یکی از کوچه های بن بست ارومیه را به نام وی کند.
امروز عازم مشهد الرضا هستم، تا چند روز از شر ما راحت خواهید بود.. حلال کنید ما را.. نایب الزیاره همه دوستان خواهم بود سفارشی. یاعلی :پی نوشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 21:15 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
بیوگرافی: استاد حاج حامد شاکرنژاد یکی از قاریان نام آشنا در عرصه فن قرائت قرآن است. وی متولد سال ۱۳۶۲هجری شمسی است. و در حاضر در رشته مدیریت بازرگانی مشغول به تحصیل است. استادان فرقانی، حاج جواد و حاج مجتبی سادات فاطمی در تعلیم و تربیت وی نقش بسزایی داشتند. پدر و برادر بزرگترش حاج حمید شاکرنژاد، نیز از قاریان مطرح و موفق جامعه قرآنی به شمار می روند. از ویژگی های خاص تلاوتهای ایشان این است که اگر حزن در تلاوت استاد رفعت دیده می شود و اگر تطابق لحن با مفاهیم قرآن در تلاوت استاد مصطفی اسماعیل است و اگر قدرت و رسایی صوت در تلاوت استاد عبدالباسط به گوش می رسد و اگر تحریرهای بدیع و لطیف در تلاوتهای استاد شحات انور دیده می شود و اگر فصاحت لحن الاداء عربی و تحیرهای پیچیده در تلاوتهای استاد غلوش دیده می شود ، تمامی این خصوصیات زیبا و دلنشین که در تلاوتهای اساتید مصری که در عصر طلایی قرائت مصر وجود داشته همه این خصوصیات را می توان یکجا با نغمات و مقامات و ابتکارات جدید در تلاوتهای استاد حامد شاکر نژاد مشاهده نمود .
مأموریت های قرآنی داخل کشور: مأموریت های قرآنی در خارج از کشور: جان مادرتان یا گوش نکنید یا با صبر و حوصله کامل گوش کنید و بعد قضاوت کنید: و این هم شاهکار به یادماندنی حامد در بیست وهشتمین دوره مسابقات بین المللی قرآن کریم که با هر بار گوش دادنش هوش از سر انسان می رود. همین یک قرات ۲۸ دقیقه ای حامد برای اینکه ادعا کنم از دیدگاه من او در حال حاضر بهترین قاری دنیاست کفایت می کند بالا و پایین پریدن های قراء خارجی مستمع این کلیپ هم دیدن دارد این هم یک قرات متفاوت.. حکما قاری زیر هم یک نابغه ای بوده برای خودش که 95 ثانیه یک نفس سوره حمد و ابتدای سوره بقره را تلاوت کرده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 13:58 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1391ساعت 9:7 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
هفته گذشته قوه قاف کشور یک بیش فعال دانشجویی که نخواست نامش فاش بشود را به سه ماه و یک روز حبس محکوم کرد. در این راستا امیرحسین ثابتی داد زد: من بودم من بودم! وی ادامه داد: چون خشتک مجلس با بند تنبان دانشگاه آزاد گره خورده پس همسر ناتنی رئیس جمهور آکسفورد، جاسبی گراست. شنیده ها حاکیست این بیش فعال دانشجویی قصد داشت پس از این اظهار نظر، ضمن تشکیک در خاطرات سال 60 یکی از استوانه ها، مسیر مجلس تا دانشگاه آزاد آکسفورد را کلاغ پر برود که توسط پلیس راهور ناجا دستگیر و اعمال قانون شد. مقام مذکور اضافه کرد: ثابتی به دلیل جاسبی گرا خواندن عموپورنگ به یک روز و به دلیل موی بلند، زبون دراز، خودکار سیاه، واه واه واه به سه ماه حبس تعلیقی یا تاخیری یا تکمیلی یا یه همچین چیزایی محکوم شد. در همین راستا دادیار تجدیدنظر اداره کل شیلات استان یزد قول داد در صورتی که متشاکی زبان خود را گاز بگیرد و به سوالات زیر پاسخ صحیح بدهد و رضایت شکات را جلب نموده و به سمع دادگاه صالحه برساند امکان کان لم یکن تلقی شدن حکم وی دور از ذهن نخواهد بود سوال اول: چرا فائزه هاشمی به شش ماه حبس محکوم شد؟ 1. چون دوبار گفته بود جاسبی گرا 2. چون سربازی نرفت 3. چون هرکی گفت جاسبی گرا گوسفنداش رو گرگ میخوره 4. رو به کوه ایستاد و گفت جاسبی گر ا، کوه هم به او گفت جاسبی گرا سوال دوم: با توجه به اینکه جاسبی گرا خواندن یک نفر سه ماه حبس دارد، خود جاسبی بودن چه مجازاتی دارد؟ 1. یک تا سی سال رئیس دانشگاه شدن + یک فروند پیرجامه راه راه 2. یک دوم ِ نصفه مجازات فائزه هاشمی + یک ساندویچ دو نبش 3. ابتلا به باسن درد مزمن + 3 قطره اشک 4. موضوع بحث را عوض کنیم بهتر است سوال سوم: به نظر شما در سه ماه و یک روز حبس چه کارهایی می توان انجام داد؟ 1. چربی های اضافه را آب کنیم 2. آب را بریزیم توی آسیاب دشمن تا کار کند 3. در موقع حساس تنگه را ببندیم تا در کار دشمن اختلال ایجاد شود 4. به اندازه یک نوشابه خانواده آب بدهیم تا بریزند آنجایشان که سوخته 5. همین چرخه را ادامه میدهیم سوال چهارم: امیر حسین ثابتی در اولین واکنش پس از دریافت حکم خود به قاضی چه گفت؟ 1. نازت رو بخورم، خاوری رو کی میگیرین؟ 2. اگه گفتی مهدی هاشمی کو؟ 3. اگه راس میگین گردن فتنه گران رو قطع کنین 4. اگه راس میگین اشتراک مشتریان پر مصرف رو قطع کنید 5. اگه راس میگین دست مفاسد اقتصادی رو قطع کنین 6. جون مادرتون هر چی رو میخواید قطع کنید، به من چیکار دارید سوال پنجم: چرا دادگاه ثابتی علنی برگزار نشد؟ 1. چون قضات عقل دارند و آدم عاقل آبروی خودش را نمی بَرَد 2. چون هیچ تاثیری در کاهش قیمت مرغ نداشت 3. چون قد متهم دراز بود و امکان داشت چهره اش لو برود 4. چون این بازیها تاثیری در روحیات مردم ندارد 5. چون عده زیادی توی صف اند و جای خالی نداشتیم سوال ششم: با توجه به اینکه ثابتی گفت "حکم من ناعادلانه بود" موارد مشابه در این بخش را بیان کنید 1. عابدزاده "دیگر به پرسپولیس بر نمیگردم" 2. اکبر گنجی "اکسیژن وجود خارجی ندارد" 3. اکبر گنجی "اصلا جهان خارج وجود خارجی ندارد" 4. اکبر گنجی "من سالهاست در خارج زندگی میکنم" سوال هفتم: با توجه به اینکه اسم تعدادی از اعضای کابینه در دادگاه های فساد اقتصادی برده شد آینده ثابتی را چگونه ارزیابی میکنید؟ 1. معاون اول رئیس جمهور میشود 2. رئیس ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادی می شود 3. حمد و ثنا گوی خاندان هاشمی می شود 4. جن گیر میشود 5. رجانیوز را ول میکند خودش را روپلاک میکند به ایرنا 6. استاندار ساری میشود 7. مگر چی کم دارد، خودش مفسد اقتصادی میشود 8. مدیرعامل یک باشگاه فوتبال نابینایان میشود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 20:6 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
1. بعد از هفت سال، هفته گذشته قسمتم شد تا برای دومین بار سفر به پاک ترین و مقدس ترین مناطق ایران رو تجربه کنم. تقریبا ایام عید سال 84 بود که با کاروان راهیان نور به مناطق جنگی جنوب رفتم و از نزدیک بسیاری از اون چیزایی رو که تا اون زمان فقط شنیده بودم از نزدیک لمس کردم. اما این سفر با سفر قبلی از لحاظ کمیت و کیفیت بسیار متفاوت بود. گرمای طاقت فرسای هوا و بیش از حد خلوت بودن مناطق عملیاتی و پذیرایی خیلی خوب میزبانان ما از یک طرف و روایتی که در ادامه میخونید از طرف دیگه سفر رو برای من متفاوت کرده بود 2. حوالی 6 صبح بود که سوار اتوبوسها شدیم و قرار شد با حدود یک ساعت توقف در حرم مطهر حضرت معصومه (س) و یک ساعت توقف برای صرف نهار و نماز، مستقیما به دوکوهه بریم و روز اول سفر با همین وضعیت بگذره. تازه از شانس بد من، اسمم تو اتوبوسی افتاد که با خیلی از اونایی که با من تو اتوبوس بودند رابطه صمیمی نداشتم و همه دوستان نزدیکم پخش شدند تو ماشینهای دیگه! اما خدا رو شکر از قبل برنامه های زیادی برای خودم چیده بودم تا تو ماشین از وقتم بهترین استفاده رو ببرم و همین نبود دوستان هم میتونست یه جورایی نقطه مثبت باشه! یکی دو کتاب و چند فایل سخنرانی و خواب..! تنها بخشی از مثلا فوق برنامه های من بود. اما... 3. بعد از زیارت حضرت معصومه (س) و قبل از حرکت به سمت اندیمشک مسئول فرهنگی گروه یه سِری بسته های فرهنگی که از قبل آماده کرده بودند رو داخل ماشین آورد و شروع کرد به پخش کردن. بسته فرهنگی من که بهم داده شد و بازش کردم یه هو دیدم کتاب "نورالدین پسر ایران" به همراه یک کتاب دیگه و یه نقشه کامل از مناطق عملیاتی و یه چفیه و.. تو این بسته وجود داره. برق از چشمام پرید و اونقدر ذوق زده شدم که ناغافل بلند داد زدم "برای سلامتی آقای راننده صلوات"!! یه هو بغل دستیم به من نگاه کرد و گفت چه ربطی به آقای راننده داشت؟ منم که تازه متوجه شدم سوتی دادم کم نیاوردم و گفتم "نه! دوست داشتی برای سلامتی تو صلوات می فرستادیم؟!" اون بدبخت هم که فهمیده بود این این جمله دومم هم هیچ ربطی نداشت الکی یه لبخندی زد و شروع کرد به چرت زدن! 4. همیشه اعتقاد داشتم آدم باید در هر سفری خواندنی ها و نوشتنی ها و گوش دادنی های مخصوص به همون سفر رو با خودش ببره چون هم راحت تر درکشون میکنه و هم حس و حالش با حس و حال اون کتاب یا سخنرانی یا مداحی یا هر چیز دیگه ای مطابقت داره! مثلا آدم توی مکه و مدینه باید قرآن بخونه و در کربلا ادعیه های مشهور رو با چاشنی مداحی های شور یا مثلا در سفر مشهد مناجات و روضه های با احساس بدجور می چسبه و به نظرم سفر به مناطق جنگی هم کتاب خاص خودش رو داره و مداحی مخصوص جبهه و جنگ و شهدا رو می طلبه! برای همین نورالدین پسر ایران برای من یه نقطه عطف و یک موتور محرک بود! معتقدم اگه این کتاب نبود هیچ وقت اون همه حس و حال و اون اشکهایی که ناخواسته و با زبان باز کردن راوی همراه کاروان، از چشمام جاری می شد شاید هیچ وقت برام قابل دست یافتن نبود. اونقدر نویسنده کتاب عملیاتها و پیکارها و فضای جنگ رو قشنگ و با جزئیات کامل بیان کرده بود که انگار همه اونها رو بصورت واقعی و ملموس در مناطق مختلف به چشم میدیدم 5. از اون ساعت به بعد کارم شده بود خوندن کتاب نورالدین! روز اول حدود 100 صفحه رو خوندم چون میدونستم در روزهای بعد ما در هر روز به دو الی سه منطقه عملیاتی میریم و اگه بخوام کوتاهی کنم از اصل کار عقب می مونم. معمولا هم این جور کتابها مقدمات و حاشیه های زیادی رو برای اینکه خواننده رو به فضای مورد نظرشون بیارن بیان میکنند و این یعنی من وقتی برای تلف کردن نداشتم! همینطور که پیش میرفتم علاقه ام برای خوندن کتاب بیشتر و بیشتر میشد و گاهگداری هم انتقاداتی رو به برخی قسمتها داشتم و احساس میکردم نویسنده خیلی زود از کنار برخی مسائل مهم رد شده (مثل نپرداختن به حواشی قبل و بعد از شهادت برادرش و پرداختن به دیگر شهدا به جای پرداختن به او یا مثلا لحظه شهادت آیت الله مدنی و حضورش بالای سر اون شهید اما خیلی زود رد شدن از اون فضا و.. یا مثلا توضیح نداد چطور آدمی که به هیچ وجه نمیذاشتن بیاد جبهه و به همه چیزش گیر داده بودند بعد از چند ماه عضو گروه ضربت شد و بعضا همه کاره خیلی از عملیاتهای کردستان و...) اما با این حال این انتقادات جزئی خللی در فضایی که نورالدین و خاطراتش برای من ایجاد کرد وارد نکرده بود و با تک تک خطوط این کتاب یک انس خاصی گرفته بودم 6. یکی از روایان همراه ما کسی بود که با شهید باکری بسیاری از عملیاتهای شناسایی رو دو نفری با هم انجام داده بودند و خاطرات نابی از اون شهید والامقام داشت که هرچه بیشتر از او میگفت بیشتر ما رو مجذوب اون شهید میکرد! برای من که اندکی از رشادت ها و بزرگی های اون شهید رو تو کتاب خونده بودم و با شرح عملیات بدر توسط نورالدین به حساسیت عملیات پی برده بودم اون خاطرات برام جذاب تر و ملموس تر بود. راوی تعریف میکرد با شهید باکری برای شناسایی عملیات بدر رفته بودند. یه بلد راه یا پیشمرگ چند صدمتر جلوتر میرفت و اونام پشت سرش تا اینکه رسیدند به نقطه مورد نظر و کار تمام شد. در برگشت پیشمرگ با اونها نیومده بود و اونام راه رو گم کردن.. یکی دو روز سرگردان تو دشت و بیابون بودند و شدیدا گرسنه و تشنه شده بودند تا اینکه راوی ما یه سری توت فرنگی وحشی پیدا میکنه و شروع میکنه به خوردن. میگفت اونقدر گرسته بود که اصلا توجهی به شهید باکری نداشت. بعد از چند دقیقه سرش رو بالا کرد و گفت چرا نمیخوری؟ شهید باکری هم نزدیک شد و چهار یا پنج تا از توت ها رو تو دهنش گذاشت و بلند شد! میگفت من بهش گفتم مگه گرسته نیستی؟ چرا بیشتر نمیخوری؟ شهید باکری گفت: تا همین حد کافیه! شاید یه مسلمون دیگه ای هم اینطرفا رد شد و به اینها نیاز داشت! (شادی روحش صلوات) 7. مدتها بود که دنبال گرفتن این کتاب بودم و دوست داشتم بخونمش چون کتابی که حضرت آقا ازش اون همه تعریف کرده بود حتما ارزش خوندن داشت اما همیشه به دلایلی نمیشد! نگو خدا قسمت کرده بود تو بهترین زمان و مکان این کتاب به من هدیه داده بشه و بتونم ازش استفاده کنم. 8. تو جمع ما سه تا از بچه های تبریز بودند که اگه بخوام پنج نفر از بهترین های جمع مون رو انتخاب کنم قطعا این سه نفر هم جزئش هستند. بچه های شوخ طبع، دوست داشتنی، بی غل و غش، متدین و در یک کلمه نازی بودند. از اونجایی که همیشه با هم بودند و اسمشون احد و صمد و توحید بود من اسمشون رو گذاشته بودم "اصول دین" و به همین واسطه هم همه "اصول دین" صداشون میزدند! از بین این سه نفر باز با احد رابطه خیلی خوبی داشتم و هرچند بعد از اردو از هم جدا شدیم ولی شماره اش رو سیو کردم تا هیچ وقت ارتباطم باهاش قطع نشه! یه جورایی وقتی میدیدمش یاد امیر مارالباش می افتادم! احد هم تا 400 صفحه اول کتاب رو خونده بود. اگه بگم این سفرم رنگ و بوی تبریزی ها رو داشت حرف گزافی نگفتم 9. تاکید میکنم همه دوستانی که به فضای جبهه و جنگ علاقه مندند و میخوان خیلی از ناگفته های شبهای عملیات و فضایی که شهدا و ایثاگران 8 سال دفاع مقدس درک کردند رو به عینه ببینند حتما این کتاب گرون قیمت! رو بخرند و بخونن. فقط بعد از خوندن کتاب متوجه میشید که اصلا پول تون حروم نشده و اون وقتی که برای خوندن کتاب گذاشتید ارزشش با نرخ تورم اینروزها برابری میکنه! 10. به یاد همه دوستان گل گلاب مون هم بودیم
* سالروز رحلت حضرت امام خمینی (ره) رو به پیشگاه مقدس آقا امام زمان (ع) ، مقام معظم رهبری و همه شیعیان جهان به خصوص شما دوستان عزیزم تسلیت عرض میکنم. هرچند معتقدم انسانی مثل ایشون هیچ وقت از دل مومنین و دوستدارانش رحلت نخواهد کرد * خوشبختانه نبودنهای طولانی مدتمان در این روزها داد هیچ کسی رو در نیاورده و از این بابت خیلی خیلی خوشحالم چون اینطوری یکی از اون چند ده نفری که در روز باید بهشون جواب بدم کم شده و این خبر خیلی خوبیه * این مناجات فوق العاده زیبا همدم شنیداری من در این سفر بود (دانلود ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 18:21 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
بیل کلینتون: باید ببینیم در دفتر مدیر عاملش چه اتفاقاتی زخ داد! سیمون دوبوآر: چون ایران اسم و نماد زن است همه به خود اجازه میدهند که هویت اون را پایمال کنند. تنها ترین راه برای گشایش راه فرار از این وضعیت مردسالارانه، تغییر نام اوست. نیما یوشیج: صبح هر صبح با چشمهایم، زیر سایه ی آن کوه، و در آن دشت پر از لاله سرخ، من تو را می خوانم، (نیما یوشیج – 17 اردیبهشت 1352– در حال خواندن روزنامه همشهری!) فوکویاما: چون تاریخ این روزنامه برای روزنامه نگارانش به پایان خود نزدیک شده است یک خانم خانه دار: وای نه!! خیلی هم خوبه! قدرت شیشه پاک کُنیش حرف نداره ضرب المثل انگلیسی: برای اینکه پیش روی قاضی نایستد، پشت سر قانون راه می رود افلاطون: طبیعت رسانه این است که به این روز بیافتد فرهاد مجیدی: چون بارها با قلعه نوعی مصاحبه کرد کروبی: در روزنامه ایران، هم به ایران هم به خود روزنامه تجاوز معنوی شده کارل پوپر: فرق بین جامعه باز و روزنامه بسته در همین است حسام الدین سراج: روزها فکر من این است و همه شب سخنم، که واقعا چی شد روزنامه به این روز افتاد! خرزو خان: این روزنامه ها نیستند که به این روز می افتند، این روزها هستند که به این روزنامه می افتند ضرب المثل ایرانی: خود گوید و خود خندد، عجب روزنامه ایرانی! فروغ فرخزاد: به احترام ایران قیام میکنم.. اما پا درد اجازه ام نمیدهد.. پس می نشینم! جین شارپ: اصلی ترین ابزار جنگ نرم، ابزار رسانه ای است، وای به روزی که در خود رسانه ای جنگ نرم بشود! بقیه مطلب را خودتان بگیرید.. وزیر بهداشت: احتمالا در موقع معین واکسن شان را نزده بودند علی اکبر جوانفکر: چه اشکالی داره؟ خیلی هم خوبه! فروید: همه اتفاقات روزانه مردم از عقده ها و اختلالات روانی ناشی از روابط ناسالم جنسی افراد ناشی می شود! کسی که در کودکی مخ مادرش را تیلیت کرده در جوانی به دنبال تیلیت کردن مخ ملتی بر میآید و برای درمان او راهی جز هدونیسم وجود نخواهد داشت علی اکبر استاد اسدی: روزنامه ایران نشان داد گل به خودی برای کاهش فشار حریف یک امر بدیهی است، اما در هر صورت ما بازنده ایم خاتمی: باید در چهارچوب قانون و بدون پیش شرط با آنها گفتگو کنیم ماکیاولی: مهم این است که جوانفکر به هدف خود رسید! از چه راهی به آن رسید چه اهمیتی دارد؟ یک آدم روانی: روزنامه ایران سالم ترین و بی نقص ترین و صالح ترین فیلمی بود که در سال 98 دیدم کانت: باید دید ابتدا روزنامه وجود داشت یا ایران؟ مارک توآین: بهتر است روزنامه را ببندند و احمق بنظر برسند، تا اینکه باز باشد و همه بفهمند که واقعاً (...)! ناپلئون: به این روز افتاد چون موقعی که دائما در حال اشتباه بود در کارش وقفه نیانداختند احمد پورمخبر: از من نظر خواستند، من هم اجازه دادم به این روز بیافتند انیشتین: دو چیز را پایانی نیست: یکی جهان هستی و دیگری حماقت روزنامه ایران. البته در مورد اولی مطمئن نیستم! ولی دومی را بدجور هستم! هانا آرنت: بر مبنای فلسفه اگزیستانس معلوم نیست کسی "وجود" داشته باشد که دَر این روزنامه را ببندد استالین: باید گردنشان را بزنند علی دایی: وقتی در ایران بدون توجه به علائم ایمنی و سرعت مطمئنه برانید هر اندازه به خود مطمئن باشید باز هم چپ می کنید امیر منصور آریا: چون در راه خدا خیرات نکردند به این روز افتادند!
پ.ن: 1. سالروز ولادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) بر همه مادران و زنان شیعه عالم به خصوص مادر و همسر و خواهران عزیزم و همه خانمها و آقایون محترمی که به بنده لطف دارن و اینجا نظرات زیباشون رو می نویسند تبریک میگم و برای همه تون آرزوی سلامتی و خوشبختی و عاقبت به خیری دارم 2. این مطلب اون مطلبی که تو مطلب قبلی قولش رو دادم نیست! اون مطلب هنوز چاپ نشده و به خاطر اینکه خیلی وقته وبلاگ به روز نشده فعلا این مطلب رو علی الحساب داشته باشید تا بعد.. 3. میشه گفت مازندارن از حدودای 15 اردیبهشت تا 15 تیر ماه واقعا دیدنی و شوق آوره.. این دو سه روز آخر هفته بدجور فضای شمال منو گرفت و کیف کردم طوری که آرزو کردم ایکاش میشد میزبان همه دوستان خوبم باشم و ازشون پذیرایی کنم تا بیان و از اون فضای رویایی و بکر استفاده کنن! اما... 4. اونقدر حرف برای گفتن تو پی نوشت دارم که اگه بنویسم خودش اندازه دوتا پست مطلب میشه! اما چه فایده؟؟ 5. پشت یه وانت بار نوشته بود " چنان با نیک و بد خو کن که بعد از مردنت عرفی ... مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 16:26 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
به نظر من مهمترین کاری که مجلس هشتم در ابتدای سال حمایت از کار و سرمایه ایرانی می توانست انجام بدهد همین یک کاری است که برخی نمایندگان مجلس انجام دادند و می خواستند وزیر کار دولت را استیضاح کنند! احمدی نژاد هم که نشان داده خیلی به شوخی با نمایندگان دلبسته و امکان داشت همان روز یک متلکی، حرفی یا شوخی بکند که همه نمایندگان بخندند یا دو دو کنند یا سه بزنند یا مثل علی مطهری پنج و شیش بزنند! کی به کی است یکهو دیدی همان وسط اوکی دور بعدی یارانه ها را هم گرفت، چون خیلی وقت است که پول در حساب چرخیده و امکان دارد سرش گیج برود و مجبور باشیم با سیم خاردار مهارش کنیم که مثل تورم روز به روز پایین تر نیاید! شما غصه نخورید استیضاح برای وزیر کار بود برای مصلحی که نبود! بیکار هم که توی کشور موج میزند یکی را می گذاشتیم جایش، فعلا که همه چیز تمام شده، برای پاسخ گویی به سوالات زیر هم اینقدر عجله نکنید به همه می رسد سوال: چرا میرتاج الدینی گفت « استیضاح در شرایطی باید انجام شود که راه دیگری وجود نداشته باشد؟» 1. چون حیف است با این همه وقت اضافی همه راه ها را امتحان نکنیم 2. چون از وقتی که وزارت راه در مسکن تلفیق شد عملا دیگر راهی وجود ندارد 3. چون قبلا صدبار همه راه ها را امتحان کردند و جواب نداد 4. چون هرچی فکر کردند دیگر راهی نمانده بود که نرفته باشند 5. چون راه تو را می خواند تو هم راه را سوال: به نظر شما بیکاران کشور برای استیضاح وزیر کار چه کاری باید انجام بدهند؟ 1. بروند سر کارشان 2. صبح ها بروند دنبال کار شبها هم استراحت کنند 3. سر کار رفتن که این همه دنگ و فنگ ندارد 4. جامعه پرولتاریای اسلامی ایران تشکیل بدهند سوال: احمدی نژاد گفت: "اگر تا سه سال دیگر هم نفت نفروشیم کشور به راحتی اداره میشود!" چطوری؟ 1. از محل درآمد فروش کاپشن و پیرجامه اش 2. همانطور که شاخ غول بیکاری ر اشکستیم و گذاشتیم توی جیب مان 3. با از بین بردن لولویی که ممه را خورد 4. این یک محاسبه ریاضی است که فقط شعرا از آن سر در می آورند سوال: به جای جمله "اژهاي:پرونده مرتضوی همچنان باز است" چه جمله ای بگذاریم بهتر است؟ 1. نادران: پرونده رحیمی در چه حالی است؟ 2. توکلی: ایران بزرگترین اقتصاد مملکت است 3. دوباره توکلی: هرچه بگندد نمکش میزنند، وای به روزی که بگندد نمکش میزنند! 4. پوپر: جامعه باز حتما در ها را می بندد تا باد بیاید سوال: اینکه لاریجانی گفت "ادبیات احمدی نژاد در کشور مشکل ایجاد کرده است" یادآور چه حماسه ایست؟ 1. وقف دانشگاه آزاد در مجلس 2. طرح استفساریه حقوق مادام العمر مدیران 3. رای نیاوردن طرح نظارت بر نمایندگان 4. همینکه ادبیات شما بحران های کشور را رفع کرده خودش کف مرتب دارد سوال: علی کریمی گفت "فوتبال ایران قربانی دو نفر شده است" لطفا آن دو نفر را نام ببرید 1. اصغر فرهادی و آنجلینا جولی 2. تام و جری 3. خسرو و فرهاد 4. منظور از خسرو و فرهاد، وزیر علوم نبود 5. ادیسون و برق سه فاز سوال: محمود بهمنی از ریاست بانک مرکزی استعفا داد! چرا؟ 1. چون دلش خواست 2. چون خیلی ها اینکار را کردند و اتفاق خاصی نیفتاد 3. چون هر کاری کرد قیمت نفت پایین نیامد 4. چون جهاد اقتصادی تمام شد باید به فکر آینده باشیم سوال: جهرمی پرسید "جلسات مشایی با مه آفرید امیرخسروی درباره چه بود؟" 1. درباره الی 2. درباره چیزی نبود، در خصوص چیزی بود 3. درباره رابطه آب معدنی و فوتبال 4. درباره چگونگی پرداخت رشوه به جن و پری سوال: رویا تیموریان گفت" اگر اهالي سينما خودشان جمع بشوند و مشكل فساد را حل كنند بسيار بهتر از علني كردن آن است" به نظر شما وظیفه ما چیست؟ 1. دور هم جمع شان کنیم 2. دور هم جمع شان کنیم و بعد یک دور ضربدر خودشان کنیم 3. تعداد شان زیاد است جا به اندازه کافی نداریم 4. لایحه حمایت از خانواده به کجا رسید؟ پ.ن: حتما بخوانید مطلب پراست را..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 22:34 توسط عبدالله خدابنده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"مطالب این وبلاگ تقدیم به روح بلند پدر طنز سیاسی ایران مرحوم کیومرث صابری (گل آقا) یادش گرامی باد"
خنداندن یا انتقاد شاد به 5شیوه کلی صورت می پذیرد: 1-هجو:(عیبگویی.شوخی و مزاح.تمسخر.ذم) 2-هزل:(تمسخر..ریشخند.پرده دری.هتاکی مزاح آلوده) 3-کمدی:(مضحکه شدن یا مضحکه کردن.دلقکبازی.سربه سر کسی گذاشتن.دست انداختن.حرکات خنده دار .) 4-لطیفه:(مطایبه.فکاهه.خوش طبعی.ظرافت.شیرین زبانی.سخن شاد گفتن.بذله گویی) 5-طنز:(اصیل ترین نوع خنداندن که علاوه بر حفظ حریمها و حرمتها با شناسایی معایب و بزرگنمایی آن در واقع به فرد معیوب تذکر و هشدار می دهیم .در این گونه نقد در درجه اول هدف اصلاح است نه مسخره کردن یا خندادن اگرچه به علت آگراندیسمان معایب ممکن است خنده ای هم بر لبها بنشیند ولی باید توجه داشت که جنس این خنده تلخ است نه خنده ای از سر شادمانی و سرگرمی) |
|
RSS
|