سفری با طعم نورالدین پسر ایران
1. بعد از هفت سال، هفته گذشته قسمتم شد تا برای دومین بار سفر به پاک ترین و مقدس ترین مناطق ایران رو تجربه کنم. تقریبا ایام عید سال 84 بود که با کاروان راهیان نور به مناطق جنگی جنوب رفتم و از نزدیک بسیاری از اون چیزایی رو که تا اون زمان فقط شنیده بودم از نزدیک لمس کردم. اما این سفر با سفر قبلی از لحاظ کمیت و کیفیت بسیار متفاوت بود. گرمای طاقت فرسای هوا و بیش از حد خلوت بودن مناطق عملیاتی و پذیرایی خیلی خوب میزبانان ما از یک طرف و روایتی که در ادامه میخونید از طرف دیگه سفر رو برای من متفاوت کرده بود
2. حوالی 6 صبح بود که سوار اتوبوسها شدیم و قرار شد با حدود یک ساعت توقف در حرم مطهر حضرت معصومه (س) و یک ساعت توقف برای صرف نهار و نماز، مستقیما به دوکوهه بریم و روز اول سفر با همین وضعیت بگذره. تازه از شانس بد من، اسمم تو اتوبوسی افتاد که با خیلی از اونایی که با من تو اتوبوس بودند رابطه صمیمی نداشتم و همه دوستان نزدیکم پخش شدند تو ماشینهای دیگه! اما خدا رو شکر از قبل برنامه های زیادی برای خودم چیده بودم تا تو ماشین از وقتم بهترین استفاده رو ببرم و همین نبود دوستان هم میتونست یه جورایی نقطه مثبت باشه! یکی دو کتاب و چند فایل سخنرانی و خواب..! تنها بخشی از مثلا فوق برنامه های من بود. اما...
3. بعد از زیارت حضرت معصومه (س) و قبل از حرکت به سمت اندیمشک مسئول فرهنگی گروه یه سِری بسته های فرهنگی که از قبل آماده کرده بودند رو داخل ماشین آورد و شروع کرد به پخش کردن. بسته فرهنگی من که بهم داده شد و بازش کردم یه هو دیدم کتاب "نورالدین پسر ایران" به همراه یک کتاب دیگه و یه نقشه کامل از مناطق عملیاتی و یه چفیه و.. تو این بسته وجود داره. برق از چشمام پرید و اونقدر ذوق زده شدم که ناغافل بلند داد زدم "برای سلامتی آقای راننده صلوات"!! یه هو بغل دستیم به من نگاه کرد و گفت چه ربطی به آقای راننده داشت؟ منم که تازه متوجه شدم سوتی دادم کم نیاوردم و گفتم "نه! دوست داشتی برای سلامتی تو صلوات می فرستادیم؟!" اون بدبخت هم که فهمیده بود این این جمله دومم هم هیچ ربطی نداشت الکی یه لبخندی زد و شروع کرد به چرت زدن!
4. همیشه اعتقاد داشتم آدم باید در هر سفری خواندنی ها و نوشتنی ها و گوش دادنی های مخصوص به همون سفر رو با خودش ببره چون هم راحت تر درکشون میکنه و هم حس و حالش با حس و حال اون کتاب یا سخنرانی یا مداحی یا هر چیز دیگه ای مطابقت داره! مثلا آدم توی مکه و مدینه باید قرآن بخونه و در کربلا ادعیه های مشهور رو با چاشنی مداحی های شور یا مثلا در سفر مشهد مناجات و روضه های با احساس بدجور می چسبه و به نظرم سفر به مناطق جنگی هم کتاب خاص خودش رو داره و مداحی مخصوص جبهه و جنگ و شهدا رو می طلبه! برای همین نورالدین پسر ایران برای من یه نقطه عطف و یک موتور محرک بود! معتقدم اگه این کتاب نبود هیچ وقت اون همه حس و حال و اون اشکهایی که ناخواسته و با زبان باز کردن راوی همراه کاروان، از چشمام جاری می شد شاید هیچ وقت برام قابل دست یافتن نبود. اونقدر نویسنده کتاب عملیاتها و پیکارها و فضای جنگ رو قشنگ و با جزئیات کامل بیان کرده بود که انگار همه اونها رو بصورت واقعی و ملموس در مناطق مختلف به چشم میدیدم
5. از اون ساعت به بعد کارم شده بود خوندن کتاب نورالدین! روز اول حدود 100 صفحه رو خوندم چون میدونستم در روزهای بعد ما در هر روز به دو الی سه منطقه عملیاتی میریم و اگه بخوام کوتاهی کنم از اصل کار عقب می مونم. معمولا هم این جور کتابها مقدمات و حاشیه های زیادی رو برای اینکه خواننده رو به فضای مورد نظرشون بیارن بیان میکنند و این یعنی من وقتی برای تلف کردن نداشتم! همینطور که پیش میرفتم علاقه ام برای خوندن کتاب بیشتر و بیشتر میشد و گاهگداری هم انتقاداتی رو به برخی قسمتها داشتم و احساس میکردم نویسنده خیلی زود از کنار برخی مسائل مهم رد شده (مثل نپرداختن به حواشی قبل و بعد از شهادت برادرش و پرداختن به دیگر شهدا به جای پرداختن به او یا مثلا لحظه شهادت آیت الله مدنی و حضورش بالای سر اون شهید اما خیلی زود رد شدن از اون فضا و.. یا مثلا توضیح نداد چطور آدمی که به هیچ وجه نمیذاشتن بیاد جبهه و به همه چیزش گیر داده بودند بعد از چند ماه عضو گروه ضربت شد و بعضا همه کاره خیلی از عملیاتهای کردستان و...) اما با این حال این انتقادات جزئی خللی در فضایی که نورالدین و خاطراتش برای من ایجاد کرد وارد نکرده بود و با تک تک خطوط این کتاب یک انس خاصی گرفته بودم
6. یکی از روایان همراه ما کسی بود که با شهید باکری بسیاری از عملیاتهای شناسایی رو دو نفری با هم انجام داده بودند و خاطرات نابی از اون شهید والامقام داشت که هرچه بیشتر از او میگفت بیشتر ما رو مجذوب اون شهید میکرد! برای من که اندکی از رشادت ها و بزرگی های اون شهید رو تو کتاب خونده بودم و با شرح عملیات بدر توسط نورالدین به حساسیت عملیات پی برده بودم اون خاطرات برام جذاب تر و ملموس تر بود. راوی تعریف میکرد با شهید باکری برای شناسایی عملیات بدر رفته بودند. یه بلد راه یا پیشمرگ چند صدمتر جلوتر میرفت و اونام پشت سرش تا اینکه رسیدند به نقطه مورد نظر و کار تمام شد. در برگشت پیشمرگ با اونها نیومده بود و اونام راه رو گم کردن.. یکی دو روز سرگردان تو دشت و بیابون بودند و شدیدا گرسنه و تشنه شده بودند تا اینکه راوی ما یه سری توت فرنگی وحشی پیدا میکنه و شروع میکنه به خوردن. میگفت اونقدر گرسته بود که اصلا توجهی به شهید باکری نداشت. بعد از چند دقیقه سرش رو بالا کرد و گفت چرا نمیخوری؟ شهید باکری هم نزدیک شد و چهار یا پنج تا از توت ها رو تو دهنش گذاشت و بلند شد! میگفت من بهش گفتم مگه گرسته نیستی؟ چرا بیشتر نمیخوری؟ شهید باکری گفت: تا همین حد کافیه! شاید یه مسلمون دیگه ای هم اینطرفا رد شد و به اینها نیاز داشت! (شادی روحش صلوات)
7. مدتها بود که دنبال گرفتن این کتاب بودم و دوست داشتم بخونمش چون کتابی که حضرت آقا ازش اون همه تعریف کرده بود حتما ارزش خوندن داشت اما همیشه به دلایلی نمیشد! نگو خدا قسمت کرده بود تو بهترین زمان و مکان این کتاب به من هدیه داده بشه و بتونم ازش استفاده کنم.
8. تو جمع ما سه تا از بچه های تبریز بودند که اگه بخوام پنج نفر از بهترین های جمع مون رو انتخاب کنم قطعا این سه نفر هم جزئش هستند. بچه های شوخ طبع، دوست داشتنی، بی غل و غش، متدین و در یک کلمه نازی بودند. از اونجایی که همیشه با هم بودند و اسمشون احد و صمد و توحید بود من اسمشون رو گذاشته بودم "اصول دین" و به همین واسطه هم همه "اصول دین" صداشون میزدند! از بین این سه نفر باز با احد رابطه خیلی خوبی داشتم و هرچند بعد از اردو از هم جدا شدیم ولی شماره اش رو سیو کردم تا هیچ وقت ارتباطم باهاش قطع نشه! یه جورایی وقتی میدیدمش یاد امیر مارالباش می افتادم! احد هم تا 400 صفحه اول کتاب رو خونده بود. اگه بگم این سفرم رنگ و بوی تبریزی ها رو داشت حرف گزافی نگفتم
9. تاکید میکنم همه دوستانی که به فضای جبهه و جنگ علاقه مندند و میخوان خیلی از ناگفته های شبهای عملیات و فضایی که شهدا و ایثاگران 8 سال دفاع مقدس درک کردند رو به عینه ببینند حتما این کتاب گرون قیمت! رو بخرند و بخونن. فقط بعد از خوندن کتاب متوجه میشید که اصلا پول تون حروم نشده و اون وقتی که برای خوندن کتاب گذاشتید ارزشش با نرخ تورم اینروزها برابری میکنه!
10. به یاد همه دوستان گل گلاب مون هم بودیم
* سالروز رحلت حضرت امام خمینی (ره) رو به پیشگاه مقدس آقا امام زمان (ع) ، مقام معظم رهبری و همه شیعیان جهان به خصوص شما دوستان عزیزم تسلیت عرض میکنم. هرچند معتقدم انسانی مثل ایشون هیچ وقت از دل مومنین و دوستدارانش رحلت نخواهد کرد
* خوشبختانه نبودنهای طولانی مدتمان در این روزها داد هیچ کسی رو در نیاورده و از این بابت خیلی خیلی خوشحالم چون اینطوری یکی از اون چند ده نفری که در روز باید بهشون جواب بدم کم شده و این خبر خیلی خوبیه
* این مناجات فوق العاده زیبا همدم شنیداری من در این سفر بود (دانلود )
"مطالب این وبلاگ تقدیم به روح بلند پدر طنز سیاسی ایران مرحوم کیومرث صابری (گل آقا) یادش گرامی باد"